خونه کاه گلی قشنگی بود...(سید بهنام اخوت پور)

goftegou-afghan child last.jpg

گپی با یکی از کودکان کار مهاجر افغانی در ایران

عبدالباسط رحیمی پسر 12 ساله ای است که مدت هاست در ایران کار می کند. از فال فروشی تا کار در مغازه لوازم ورزشی. او همچنین با دو برادر 6 و 8 ساله کار می کند که باید مراقب آنها نیز باشد. باسط جز در درس در ورزش هم توفیقات زیادی داشته: کمربند آبی در ورزش رزمی کیک بوکسینگ.

چطوری اومدی ایران؟
صبح بود و هوا تازه داشت روشن می‏شد، از قلعه منزلیا که خانه پدر بزرگم بود راه افتادیم و به منزل یکی از اقوام رفتیم. از آن‏جا هم با سه نفر از فامیل‏ها حرکت کردیم به سمت مرکز شهر هرات. سوار اتوبوس که شدیم آقای راننده گفت برای اینکه راه درازی در پیشه و سلامت برسیم یک صلوات بفرستید. ما هم یک صلوات خوشگل فرستادیم. دیر و زود حرکت کردیم. از بیشتر محل‏های افغانستان که سر راه بود گذشتیم تا به مرز رسیدیم. در مرز 2 یا 3 ساعتی معطل شدیم..

برای چی؟
برای گشتن بارهایی که مسافرها همراه داشتند و چک کردن پاسپورت. اونجا یه مقداری ترسیدم ولی بعدش نه.

و بعدش..
وقتی از آنجا رد شدیم ساعت 5 یا 6 بعدازظهر بود که به مشهد رسیدیم

اولین شهری که در ایران بهش رسیدین کدوم بود؟
تربت جام بود و بعد وارد مشهد شدیم.
وقتی رسیدیم مشهد، لباس‏های افغانی خودمان را درآوردیم و لباس ایرانی پوشیدیم. بعد هم رفتیم تا چای بخوریم که دیدیم 500 تومان قیمتشه. یکی من خوردم و یکی هم پدربزرگم.

یعنی نسبت به پول افغانستان خیلی گران بود؟
فکر کنم حدود 15 روپیه افغانستان می‏شد که با این پول در آنجا می‏شد حدود یک کیلو چای خرید. 15 روپیه در افغانستان پول زیادیه.
بعد از اون دوباره سوار اتوبوس شدیم و ساعت 12 ظهر به تهران رسیدیم و رفتیم خانه یکی از فامیل‏هایی که تهران داشتیم.

تو در واقع با پدربزرگت به ایران اومدی. پدر و مادرت چی؟
اونها به دلیل بیماری مادرم سه ماه زودتر آمدند. قرار هم نبود اول ما به ایران بیاییم. قرار بود تا سه ماه پدر و مادرم بمانند و بعد برگردند. ولی وقتی اوضاع ایران را دیدند و بهتر از افغانستان بود، تصمیم گرفتند بمانند و من و پدربزرگم همراه خواهر و داییم هم آمدیم پیش آنها. این مسئله حدود 5 سال پیش بود.

افغانستان چه می‏کردید؟
کشاورزی. چون خوش آب و هوا بود و خیلی زیبا بود.

تو هم کار می‏کردی؟
من هم کار می‏کردم. همیشه توی زمین‏ها بودم و کمک می‏کردم.

کشت و کارتان چه بود؟
گندم، شالی، هندوانه، ماش، بلال، گوجه فرنگی که به زبان محلی ما بنجوریمی می‏گویند، بادمجان، شَفتل و سه بِست که این دو برای غذای حیوان است و او را چاق می‏کند.

یعنی چه‏قدر زمین داشتید که این همه چیز می‏کاشتید؟
فکر کنم حدود 20 جریب. البته قسمت قسمت بود. مثلاً یک جریب گوجه، دو جریب ماش و به همین ترتیب.

حیوان و باغ هم داشتید؟
باغ هم داشتیم. درخت زردآلو، سیب، هلو، بادام، آلبالو، گوجه سبز، انار، شلیل و...حیوان هم مثل خرگوش، بزغاله و خر و گوسفند، گاو و گاوبند (گاو کوهان‏دار که هندی بود) و سگ هم داشتیم. گوسفند و گاو بیشتر برای استفاده خودمان بود. بعضی وقت‏ها ماه رمضان که می‏شد می‏کشتیم و جلوی آفتاب خشک و نمک سود می‏کردیم. البته بیشتر گوشت گوسفند را خشک می‏کردیم چون نرم و بهتر بود و خیلی خوش‏مزه هم می‏شد. گوش سگ سیاهمون رو می‏چیدیم تا به قول ما جنگی بشه. یک سگ سفید با خال‏های زرد هم داشتیم که بهش می‏گفتیم خال خالی. ولی گفتند که دارش زدن و مرده!

خانه‏تان را یادت هست، چه شکلی بود؟ اون فضاها را به یاد داری؟
(با کمی تأمل و حسرت) خانه‏مان کاه‏گلیِ خیلی قشنگی بود. یک طبقه داشت. باغچه‏ی بزرگی هم داشت که می‏شد همه چیز در آن کاشت. انار و توت هم داشت. پر از درخت توت بود. حیاط خیلی بزرگی هم داشت که همش بازی می‏کردیم و راحت بودیم. حتی گاهی شب‏ها هم بازی می‏کردیم و سر و صدا راه می‏انداختیم، ولی کسی به ما کاری نداشت. منطقه ما روستایی بود. نه کوهستانی و نه دشت. چند تا محل دور هم بود، مثل: قلعه منزلیا و ... الان هم هست و تازه آبادتر هم شده. شبی که داشتیم می‏آمدیم ایران داشتند برایش برق می‏کشیدند.

پس برق نداشتید؟ چطور بعضی شب‏ها بازی می‏کردید؟
فانوس داشتیم که نورش برای بازی کردن کافی بود.

از جنگ و طالبان و آمریکا چیزی یادت هست؟
اولین شب که صدای هواپیماهای آمریکایی رو شنیدیم خیلی ترسیدیم. اون شب فرودگاه هرات را زد تا هواپیماها بلند نشن. چند شب بعد هم قلعه اردو را زد که جای مهمات طالبان بود.

از کجا می‏دونی که جای مهمات طالبان بوده؟
می‏گفتن دیگه! هر وقت طالبانی‏ها با ماشین‏هاشون می‏آمدند، همه فرار می‏کردند. کسی نبود که نترسه. واقعاً جای ترس داشت. مردهاشون موی بلندی مثل دخترها و ریش بلندی داشتند. ولی همه هم مثل هم نبودند. حمام هم نمی‏رفتند! از قیافه‏شان معلوم بود.

ایران چی؟
از ایران خوشم می‏یاد ولی نه زیاد. هر بچه‏ای دوست داره بازی کنه و راحت باشه ولی این‏جا اینطور نیست. البته همسایه‏های خیلی خوبی داریم. اما کوچه‏ها باریکند و خونه‏ها هم کوچکه. برای همین وقتی بازی می‏کنی و سر و صدا می‏کنی ناراحت می‏شن که خُب حق هم دارن. ولی خُب نمی‏شه این‏جا آزاد باشی. مثلاً افغانستان که بودیم پدرم هرجا می‏خواست بره، می‏رفت ولی این‏جا نمی‏تونه و می‏مونه توی خونه.

آینده؟
دوست دارم درس بخونم اگه بشه و پیشرفت کنم. دوست دارم به جایی برسم که حتی اگر شده کمک کوچولویی به کشورم بکنم.

 سید بهنام اخوت از مستولان انجمن کیانا است که به  کودکان کار ایرانی و افغانی در کرج  کمک می کند. معرفی این انجمن را دز  پایگاه انسان شاسی و فرهنگ در اینجابخوانید.

عکس به کار گرفته شده در این مطلب به کودک مصاحبه شده تعلق ندارد.

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.