ریشه های نولیبرالیسم:گفت‌وگو با دیوید هاروی (ترجمه پرویز صداقت)(2)

goftegou-harvey.jpg

بخش دوم

به نظر شما یک تغییر مهم در روش‌های اقتصاد سیاسی، مانند نولیبرالیسم – دست‌کم در دمکراسی‌هایی مانند امریکا یا انگلستان – حاصل نمی‌شود مگر آن که حدی از وفاق، نه در میان نخبگان سنتی که در طبقات متوسط، وجود داشته باشد. این وفاق در دهه‌ی 1970 چه‌گونه به دست آمد؟

برنامه‌ی هماهنگی وجود داشت که در چند سطح عملی شد. به نظر من، نقطه‌ی آغاز مقطعی بود که لوییس پاول که اندکی بعد از آن قاضی دیوان عالی شد، در 1971 به اتاق بازرگانی امریکا روانه شد. آنچه او گفت در عمل این بود که جو ضدتجاری در این کشور بیش از حد گسترش یافته است، ما به یک تلاش جمعی نیاز داریم تا این جو را وارونه سازیم. بعد از آن ما شاهد شکل‌گیری مجموعه‌ی کاملی از اتاق‌های فکر هستیم، انبوه منابع مالی سازمان‌های مختلف که می‌کوشید بر سیاست عمومی تاثیرگذار باشد و از طریق رسانه‌ها این کار را انجام می‌داد، از طریق اتاق‌های فکر مبادرت به این کار کرد.
در سال 1972 نیز شاهد چیزی بودیم که می‌توانیم «میزگرد تجاری» بنامیم که یک سازمان بسیار تاثیرگذار بود. این گروه به‌شدت درگیر آن بود که قوانینی را که در طی دهه‌ی 1960 و اوایل دهه‌ی 1970 تصویب شده بود و چیزهایی مانند سازمان حمایت از محیط‌ زیست، سازمان بهداشت و امنیت شغلی، دفاع از مصرف‌کننده، و تمامی چیزهایی از این دست را برگرداند. و البته از طریق وال‌استریب جورنال و صفحات اقتصادی و دانشکده‌های اقتصادی و نظیر آن بسیار تاثیرگذار بودند و از طریق اتاق‌های فکرشان تلاش کردند بر روی افکار عمومی اثرگذاری کنند. اما در ادامه لازم بود آنها فضایی در فرایند سیاسی به دست آورند. این فرایند بسیار جالبی بود که طی آن کمیته‌های اقدام سیاسی که در دهه‌ی 1970 تاسیس شدند بسیار فعال بودند و حضور گسترده‌ای یافتند و آنها با یکدیگر به طور جمعی شروع به در اختیار گرفتن حزب جمهوری‌خواه با خطوط نولیبرالی، و خطوط محافظه‌کارانه کردند، نه جمهوری‌خواهان لیبرالی مانند راکفلرها که مربوط به جمهوری‌خواهان سبک قدیم بودند. تصرف حزب جمهوری‌خواه توسط ریگان و افرادی همچون او در دهه‌ی 1970 رخ داد.  اما بعد از آن حزب جمهوری‌خواه به یک پایه‌ی توده‌ای نیاز داشت و یکی از اتفاقاتی که رخ داد این بود که آنها به راست مسیحی توجه کردند و به یاد آورید که این جری فال‌ول در 1978 بود که اکثریت اخلاقی را تشکیل دادند و ائتلافی وجود داشت که بعد از آن پدیدار شد، پایه‌ی توده‌ای در میان مسیحیان انجلیکان از سویی و شرکت‌های بسیار بزرگی که فرایندهای سیاسی را تامین مالی می‌کرد از سوی دیگر، که حزب جمهوری‌خواه را قویاً پشت دستورکار نولیبرالی قرار داد. 

نوشته‌اید که ویژگی بنیادی نولیبرالیسم انضباط‌بخشی و حذف قدرت طبقه‌ی کارگر بود. پل ولکر، که نخست در دوره‌ی کارتر و بعد در دوره‌ی ریگان رییس فدرال رزرو بود نقش محوری را در این زمینه در ایالات متحده داشت. شرایط امریکا– به‌اصطلاح آرایش نیروهای طبقاتی در آن زمان - در دهه‌ی 1970 را برای ما توضیح دهید و این که چه‌گونه پل ولکر نقش مهمی در جابه‌جایی در موازنه‌ی قدرت ایفا کرد.

در اواخر دهه‌ی 1960 و در سرتاسر دهه‌ی 1970 فرایند ثابت صنعت‌زدایی، یعنی کاهش مشاغل صنعتی، وجود داشت. فرایندی آهسته بود و در بسیاری از نواحی کشور افزایش هزینه‌های عمومی نقش بازدارنده در برابر این فرایند داشت. مثلاً در شهر نیویورک این امر صادق بود. مشاغل صنعتی کاهش یافت اما مشاغل خدمات عمومی رونق پیدا کرد. و معنایش این بود که برای این کار نیاز به تامین مالی عمومی بود. دولت فدرال – فدرال رزرو – سیاستی را دنبال می‌کرد که در آن اشتغال کامل بسیار پراهمیت بود، هدف بسیار مهم سیاست عمومی بود. آنچه پل ولکر در 1979 انجام داد برگرداندن این روند بود یعنی ما دیگر علاقه‌ای به اشتغال کامل نداریم، آنچه بدان علاقه داریم کنترل تورم است. او در حدود سه یا چهار سال با خشونت تمام تورم را کاهش داد، اما در این فرایند وی بیکاری گسترده‌ای ایجاد کرد. و البته بیکاری گسترده از قدرت کارگران می‌کاهد و در عین حال صنعت‌زدایی، که به آن اشاره کردم، آن را تشدید می‌کند. بنابراین در اوایل دهه‌ی 1980 کاهش گسترده‌ی مشاغل صنعتی، مشاغل تولیدی، وجود داشت. و البته این به معنای کاهش قدرت اتحادیه‌هاست. کاهش مشاغل در بخش اتحادیه‌ای قدرت اتحادیه‌ها را کاهش داد و در عین حال بیکاری رشد می‌یافت، بیکاری باعث شد نیروی کار در صورت لزوم مشاغلی با دستمزد پایین‌تر را بپذیرد. از این رو، تغییر دیدگاهی که ولکر در فدرال رزرو از راهبرد اشتغال کامل به کنترل تورم، فارغ از تاثیر آن بر روی اشتغال، ایجاد کرد تحول مهمی در سیاست عمومی بود که همچنان اجرا می‌شود.

مظهر حمله به اشتغال اتحادیه‌ای مارگارت تاچر، نخست‌وزیر بریتانیا، بود که حزب محافظه‌کار وی در مه 1979 به قدرت رسید. معروف است که تاچر گفت «چیزی به‌ عنوان جامعه وجود ندارد، تنها مردان و زنان منفرد هستنتد.» مایلم در صورت امکان درباره‌ی این سیاست در بریتانیا در اواسط و اواخر دهه‌ی 1970، قدرت اتحادیه‌ها و نحوه‌ی واکنش نخبگان به این قدرت و آنچه عملاً تاچر در واکنش به آن انجام داد بگویید.

البته اتحادیه‌ها در بریتانیا بسیار قدرتمند بودند و در آن کشور یک بخش عمومی بسیار بزرگ وجود داشت. لیبرالیسم درونی‌شده در بریتانیا مستلزم ملی‌شدن ذغال سنگ، حمل‌ونقل، مخابرات و سایر موارد مشابه بود. اتحادیه‌ها در دهه‌ی 1970 نسبتاً قدرتمند بودند اما بازهم فشار اقتصادی سهمگینی در بریتانیا وجود داشت و در اواسط دهه‌ی 1970 دچار مسایل حادی شده بود. واقعاً دولت کارگر روش مناسبی برای حل مسایل نداشت. بنابراین دولت کارگر فشار برای کاهش بخش عمومی را آغاز کرد. نتیجه آن بود که موج گسترده‌ی اعتصابات بخش عمومی در 1978 آغاز شد و این امر نارضایتی گسترده‌ای در کشور در کل ایجاد کرد. مارگارت تاچر درواقع با دستورکار کنترل قدرت اتحادیه‌ها به قدرت رسید و این همان چیزی است که او در عمل با یک راهبرد کم‌وبیش ناب نولیبرالی انجام داد. البته از همه معروف‌تر چیرگی سیاسی و معنوی، بر قدرتمندترین اتحادیه در تاریخ بریتانیا، یعنی اتحادیه‌ی معدنچیان، بود. در 1984 اعتصاب بزرگ معدنچیان رخ داد که وی به‌تنهایی تا پیروزی نهایی علیه آنها جنگید. این آغازی بر پایان قدرت واقعاً مهیب جنبش کارگری بود. پس از آن  وی فولاد را خصوصی کرد، خودروسازها را خصوصی کرد، معادن زغال سنگ را خصوصی کرد. وی تقریباً همه چیز را در اقتصاد بریتانیای آن زمان خصوصی کرد. در اواخر وی به خصوصی‌سازی بهداشت ملی مبادرت کرد، اما هیچ‌گاه نتوانست آن را تا آخر مدیریت کند.

تاچر به شوراهای شهر نیز حمله برد که جایگاه چپ‌گرایان در بریتانیا بود.

وی با این واقعیت مواجه بود که بخش اعظم شورا‌‌های شهرهای بزرگ در کنترل حزب کارگر بود که با  برنامه‌هایش قدرتمندانه مخالفت می‌کردند. حزب کارگر قصد نداشت در این سطح با برنامه‌ی تاچر هماهنگ باشد. بنابراین وی به قطع منابع مالی شهرداری‌های محلی مبادرت کرد، آنچه شوراهای شهر انجام دادند این بود که مالیات‌های محلی را افزایش دادند تا همچنان برنامه‌هایشان را اجرا کنند. بعد آنچه تاچر انجام داد محدودساختن مالیات محلی بود که شهرداری‌ها می‌توانستند بگیرند و بدین ترتیب وی درگیر مبارزه‌ی گسترده‌ای با دولت‌های محلی کارگری شد. برای مثال در لیورپول شورای شهر هزینه‌های خود یا مالیات‌ها را محدود نساخت و تاچر همه‌ی آنها را به خاطر عدم‌اطاعت از قانون کشوری روانه‌ی زندان ساخت. سرانجام وی تمامی منابع مالی محلی را حول چیزی موسوم به «مالیات یکسان» اصلاح کرد یا تلاش کرد اصلاح کند و باردیگر مقاومت گسترده‌ای در برابر این وجود داشت بنابراین در طی دهه‌ی 1980 در شرایط حاکمیت مارگارت تاچر همچنان که وی تلاش می‌کرد اراده‌اش را بر مقاومت شوراهای شهری تحمیل کند مبارزه بر سر تامین مالی شهرداری‌ها وجود داشت. 

شما سال‌های 1979 تا 1980 را لحظه‌ی کلیدی صعود نولیبرالیسم خوانده‌اید، شوک ولکر که پیشتر از آن صحبت کردید، ظهور مارگارت تاچر که در این دوره به قدرت رسید. اتفاق مهمی در این سال‌ها رخ داد، در حقیقت در 1978: حزب کمونیست چین تحت رهبری دنگ شیاپینگ در مسیر آزادسازی اقتصادی گام نهاد و سرانجام به نحو فراگیری اقتصاد چین را متحول ساخت. به نظر شما این رخداد نیز به شیوه‌ی خاص خود در مسیر رشد نولیبرالیسم قرار داشت؛ چه‌گونه؟

فکر می‌کنم آنچه باید در این‌جا به آن توجه کنیم مشابهت حوادث است. نمی‌توان اصلاحات چین را برخاسته از رخدادهای بریتانیا یا رخدادهای ایالات متحده دانست. اما آزادسازی در چین این کشور را در چارچوب نوعی از سوسیالیسم مبتنی بر بازار قرار داد که راهی برای ادغام در اقتصاد جهانی به نحوی می‌یافت که فکر می‌کنم در دهه‌های 1950 یا 1960 امکان‌پذیر نبود. زیرا نولیبرال‌سازی، از آنجا که بازار را خواه در سطح جهانی یا داخل کشورها آزاد می‌سازد، به چینی‌ها فرصت آن را داد که به شیوه‌هایی که به‌آسانی امکان ممانعت از آن وجود ندارد، حضور در بازار جهانی را تجربه کنند. فکر می‌کنم اصلاحات چین در آغاز به مفهوم تلاش این کشور برای قدرت بخشیدن به کشور در مقایسه با چیزی بود که در تایوان،‌هنگ‌کنگ و سنگاپور رخ می‌داد. چینی‌ها کاملاً از این تحولات آگاه بودند و می‌خواستند به شیوه‌هایی با این اقتصادها رقابت کنند. در آغاز، فکر نمی‌کنم که چینی‌ها می‌خواستند یک اقتصاد با جهت‌گیری صادراتی را توسعه دهند،‌ اما آنچه این اصلاحات به آن منجر شد گشایش ظرفیت صنعتی در بسیاری از بخش‌های چین بود که پس از آن چینی‌ها قادر شدند کالاهایشان را در صحنه‌ی جهانی در بازار عرضه کنند، زیرا از کارگر بسیار ارزان، فن‌آوری بسیار خوب و نیروی کاری با آموزش معقول برخوردار بودند. ناگهان چینی‌ها متوجه شدند که در اقتصاد جهانی رخنه می‌کنند و همان‌طور که در عمل رخ داد آنها برحسب سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی سود بسیار زیادی بردند، از این رو ناگهان چین شروع کرد به مشارکت در فرایند نولیبرال‌سازی. آیا این تصادفی بود یا طبق برنامه، واقعاً نمی‌دانم، اما تردیدی نیست که تفاوت مهمی در نحوه‌ی عملکرد اقتصاد جهانی ایجاد کرد.

بحران نفتی اوپک در اوایل دهه‌ی 1970 آغاز شد و دلارهای نفتی که این کشورها در خاورمیانه که از نفت برخوردار بود ایجاد کردند آغاز زنجیره‌ی حوادثی بود که فرایند مطیع‌شدن کشورهای در حال توسعه از نهادهایی مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی را تسهیل کرد و این نهادها بودند که سیاست‌های نولیبرالی را تحمیل کردند.

در این زمینه ماجرای بسیار جالبی هست که باید گفته شود و اطمینان ندارم که تاکنون به‌تفصیل گفته شده باشد. با اوج‌گیری قیمت نفت اوپک در 1973، حجم گسترده‌ای از پول در عربستان سعودی و دیگر کشورهای خلیج فارس انباشته شد. و در این شرایط پرسش مهم این بود: قرار است چه بر سر این پول بیاید؟ اکنون به‌درستی می‌دانیم که دولت امریکا به‌شدت مراقب آن بود که این پول به نیویورک برگردد و از طریق بانک‌های سرمایه‌گذاری نیویورک در اقتصاد جهانی گردش یابد و سعودی‌ها را قانع کرد که این کار را انجام دهند. این که چرا سعودی‌ها این کار را انجام دادند همچنان در هاله‌ای از ابهام است. ما از طریق منابع اطلاعاتی انگلستان می‌دانیم که ایالات متحده در 1973 در تدارک اشغال عربستان سعودی بود، اما آیا به سعودی‌ها گفته شد پول را از طریق نیویورک برگردانید یا این که اشغال می‌شوید... چه کسی می‌داند؟ بانک‌های سرمایه‌گذاری نیویورک پس از آن مقادیر بسیار هنگفتی پول داشتند. آنها این پول‌ها را در کجا سرمایه‌گذاری کردند؟ عملکرد اقتصاد در سال‌های 75-1974 خیلی خوب نبود و به طور کلی اقتصاد گرفتار رکود بود. والتر ریستون (رییس سیتی بانک) این را گفت که امن‌ترین مکان برای سرمایه‌گذاری کشورهاست زیرا کشورها نمی‌توانند ناپدید شوند – همیشه می‌دانید که کجا هستند. و از این رو آنها شروع کردند این پول را به کشورهایی مانند آرژانتین، مکزیک، (امریکای لاتین بسیار محبوب بود) اما علاوه بر آن حتی به نقاطی مانند لهستان، وام دهند.

آنها مقادیر زیادی پول به این کشورها وام دادند. مدتی عملکرد کاملاً‌ خوبی داشتند، اما بعد از آن در 1982 به‌خصوص بعد از این که ولکر نرخ بهره را افزایش داد، این بحران مالی عمومی رخ داد. معنایش این بود که مکزیکی‌ها که پول را با بهره‌ی 5 درصد قرض گرفته بودند الان باید آن را با بهره‌ی 16 یا 17 درصد بازپرداخت کنند. در 1982 مکزیک در آستانه‌ی ورشکستگی بود. این نقطه‌ای است که نولیبرالیسم متبلور می‌شود. ایالات متحده، از طریق صندوق بین‌المللی پول و خزانه‌داری امریکا،‌ گفت: ما بازپرداخت وام شما را تضمین می‌کنیم، اما این تضمین به شرط آن است که شما شروع کنید به خصوصی‌سازی و بازکردن کشور به روی سرمایه‌گذاری خارجی و شروع کنید به پذیرش موضع نولیبرالی.

در آغاز مکزیکی‌ها واقعاً خیلی دنبال این نرفتند و با گذشت زمان تا 1988 بود که آنها این کار را به نحو گسترده‌ای انجام داند. اما در این جا نکته‌ی جالبی هست: منطقی نیست که فکر کنیم واقعاً ایالات متحده نولیبرالیسم را بر مکزیک تحمیل کرد. آنچه رخ داد این بود ایالات متحده فشارهای نولیبرالی را بر مکزیک وارد کرد و نخبگان داخلی مکزیک فرصت آن را یافتند که بگویند، آری این همان چیزی است که ما می‌خواهیم. از این رو ائتلافی بین نخبگان مکزیک و خزانه‌داری امریکا / صندوق بین‌المللی پول وجود داشت که مشترکاً نوعی از بسته‌ی نولییبرال‌سازی را مطرح ساختند که در اواخر دهه‌ی 1980 به مکزیک آمد. و واقعاً اگر به این الگو نگاه کنیدکم‌تر تحمیل مستقیم سیاست‌های نولیبرالی از طریق صندوق بین‌المللی پول یا ایالات متحده را می‌بینید. تقریباً همیشه ائتلافی بین نخبگان داخلی، مانند آنچه در شیلی رخ داده بود، و نیروهای امریکایی وجود داشت که مشترکاً این سیاست‌ها را مطرح می‌ساختند و این نخبگان داخلی هستند که به همان میزان نهادهای بین‌المللی مسئول نولیبرال‌سازی هستند.

این نکته بسیاری از مفروضاتی را که چپ‌ها تمایل دارند در مورد نولیبرالیسم انجام دهند که براساس آن نولیبرالیسم را امریکا بر کشورها تحمیل می‌کند کاملاً تغییر می‌دهد. یکی از نمونه‌ها که این را نشان می‌داد سوئد بود که یکی از سوسیالیستی‌ترین دولت‌های رفاه را داشت و در آنجا نخبگان حاکم ناگزیر از اجرای سیاست‌های نولیبرالی شدند.

در سال‌های دهه‌ی 1970 تهدیدی جدی در برابر ساختار مالکیت در سوئد وجود داشت، در واقع، پیشنهادی برای واگذاری کل مالکیت و تبدیل آن به نوعی دمکراسی کارگری وجود داشت. نخبگان سیاسی در سوئد هراسان از این بودند و نبرد گسترده‌ای را بر علیه آن آغاز کردند. روش مبارزه‌ی آنها بازهم تاحدودی از طریق سازوکارهای ایدئولوژیک بود. بانک‌داران جایزه‌ی نوبل اقتصاد را در اختیار دارند که به هایک تعلق یافت، به فریدمن تعلق یافت، به همه‌ی چهره‌های نولیبرالی تعلق یافت که به استدلال‌های نولیبرالی مشروعیت می‌دهند. اما همچنین سوئدی‌ها خود را به مثابه اتحادیه‌ی سیاسی بزرگان صنعتی سازمان دادند،‌خود را سازمان دادند و اتاق‌های فکر و مانند آن بنا کردند. و هرگاه که نوعی بحران یا دشواری در اقتصاد سوئد پدید می‌آمد و تمامی اقتصادها در مقطعی دچار مشکل می‌شود آنها در حقیقت این استدلال را مطرح می‌ساختند: مسئله قدرتمندی دولت رفاه، هزینه‌های عظیم دولت رفاه است. از این رو آنها راهبرد جذاب پیوستن به اتحادیه‌ی اروپا را مطرح ساختند، زیرا اتحادیه‌ی اروپا – از طریق پیمان ماستریخت - ساختاری بسیار نولیبرالی داشت، از این رو کنفدراسیون سوئد همه را متقاعد ساخت که آنها باید به اروپا بروند و بعد از آن این قوانین اروپایی بود که اجازه داد سیاست‌های نولیبرالی‌تر در سال‌های دهه‌ی 1990 در سوئد اجرا شود. به خاطر این که اتحادیه‌ها هنوز در سوئد بسیار قدرتمندند و تاریخ سیاسی سوسیال‌دمکراسی بسیار قوی است و مانند آن، این سیاست‌ها چندان پیش‌تر نرفت. اما، علاوه بر این به سبب فعالیت‌های این نخبگان سیاسی و راهبرد آنها برای پیوستن به اروپا، فرایندی در جهت نولیبرال‌سازی محدود در سوئد وجود داشته است.

نوشته‌اید که نولیبرالیسم دو نقش ایفا می‌کند: یکی اعاده‌ی نرخ‌های بالای سودآوری برای سرمایه‌داری و دیگری اعاده‌ی قدرت طبقه‌ی مسلط سرمایه‌دار. این تمایز را برای ما بیان کنید و چرا آن‌ها به‌ناگزیر همراه یکدیگر نیستند.

نخستین دوره‌ی نولیبرال‌سازی در دهه‌ی 1970 و اوایل دهه‌ی 1980 در شرایط نرخ‌های بسیار ناچیز انباشت سرمایه رخ داد و بنابراین استدلال عمومی این بود که ما نیاز داریم روش سازمان‌دهی اقتصاد را تغییر دهیم تا بتوانیم رشد اقتصادی را بازگردانیم. این استدلال عامی بود که انجام می‌شد. اما مشکل آن بود که در عمل نخستین دولت ریگان در بحران اقتصادی حاد قرار داشت، مارگارت تاچر برحسب تحول اقتصاد آنجا عملکرد خیلی خوبی نداشت و چنانکه در مورد شیلی اشاره کردم اوضاع اقتصادی شیلی از زمانی که سیاست‌های نولیبرالی را دنبال کرد تا اوایل دهه‌ی 1980 خیلی خوب نبود. عملکرد نولیبرالیسم در شکل ناب آن در زمینه‌ی بازآفرینی انباشت سرمایه، خیلی خوب نبود اما در زمینه‌ی بازتوزیع ثروت در جهت طبقات بالایی جامعه خیلی خوب عمل کرد. در تمامی داده‌های موجود این را می‌بینید که از دهه‌ی 1970 به بعد که این کشورها نولیبرال‌سازی را دنبال کردند واقعاً افزایش چشمگیری در ثروت نخبگان رخ داد. مثلاً در امریکا سهم یک‌درصد بالایی جمعیت از درآمد ملی در فاصله‌ی سال‌های 1979 تا 2000 سه‌برابر شد. و البته الان با توجه به قوانین مالیاتی که دولت بوش اجرا می‌کند وضعیت آنها حتی بهتر شده است. مکزیک نمونه‌ی دیگری است که در آن طی دوره‌ی کوتاهی بعد از نولیبرالی‌سازی، ناگهان چهارده تن یا تعداد بیشتری از مکزیکی‌ها در لیست جهانی میلیاردرهای فوربس ظاهر شدند. شوک‌درمانی بازار که پس از فروپاشی در روسیه اجرا شد به شکل‌گیری هفت الیگارشی منجر شد که 50 درصد درآمد ملی روسیه را در اختیار دارند. از این رو در هر کجا که نولیبرال‌سازی به حرکت درآمد این تمرکز مهیب ثروت و قدرت در سطوح‌بالای سلسله‌مراتب را می‌بینید. این را در عمل در 0.01 درصد بالایی سلسله‌مراتب می‌بینید. برای مثال، مطلب کوتاهی در نیویورک‌تایمز بود که گفت طی بیست سال گذشته چه اتفاقی برای ثروتمندترین افراد در این کشور رخ داد؟ و نشان داد که ثروت آنها برحسب دلار ثابت در حدود 1985، 600 میلیلون دلار بود که الان چیزی در حدود 2.8 میلیارد دلار است. طی این دوره آنها ثروت خود را چهاربرابر کردند. آنچه نولیبرال‌سازی بسیار خوب انجام داده است اعاده یا شکل‌گیری دوباره‌ی قدرت طبقاتی باند معدودی از نخبگان سیاسی است. 

وبلاگ پرویز صداقت: rouzegarema.blogfa.com

 

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.