مور بى چاره:گفتگو با محمدابراهیم باستانى پاریزى(على دهباشى)
خدمت دهباشى عزیز... دوست نازنین، عرض مى شود، یادداشت سرکار را در مورد گفتگو به مناسبت هشتادسالگى زیارت کردم. یادم آمد که مرحوم جمال زاده مى گفت: یک وقت مرحوم عباس مسعودى متوجه شده بود که مرحوم تقى زاده در آستانه هشتاد سالگى است، طى نامه اى به جمال زاده نوشته بود که شما که با تقى زاده دوست نزدیک هستید، خواهش کنید مطلبى از خاطرات خود براى ما بنویسد، زیرا روزنامه اطلاعات خیال دارد یادنامه اى براى هشتاد سالگى تقى زاده چاپ کند. جمال زاده مطلب را با تقى زاده که آن روزها در اروپا بوده است ـ در میان گذاشته بود.
تقى زاده در جواب گفته بود: عجیب است، نمى دانستم که در ایران کسانى هستند و چوتکه انداخته اند و پى درپى سالهاى عمر مرا مى شمرند تا حالا که به هشتاد رسیده ام مرا روى دست بلند کنند. سلام مرا به ایشان برسانید و بفرمائید، صبر کنید. چند سالى بگذرد ان شاءالله در صد سالگى خواهم نوشت.
اینک، بدون اینکه درین قیاس مع الفارق بخواهم شرکت کنم، این جواب را مى توانم بدهم که: مخلص دلم مى خواهد هنوز چند سالى زنده بمانم. مى خواستم تقاضا کنم این اظهار لطف را چند سالى ـ و اگر ممکن نیست ـ چند روزى به تأخیر بیاندازید ـ ما هنوز داریم هشتاد سالِ صد سالِ اولِ عمرِ خود را مى گذرانیم: و چون تقریباً به تجربه رسیده که این سالها از هر کس تجلیل کرده اند ـ اندکى بعدِ ترک دنیا گفته است، و بعضى ها مثل
مرحوم دکتر صدیقى و مرحوم دکتر مهدوى، یادواره آنها را در آخرین روز توقف آنها در بیمارستان به نظر آنها رسانده اند ـ از هزاره اول زندگى امیدوارم عمرى باشد براى هشتاد سال صد سال دوم عمر یادداشت مفصلى را خدمتتان تقدیم کنم.
با همه اینها امتثالألامر جناب دهباشى، چند سطرى گذشته همین از عمر هشتاد ساله را براى اینکه لطفتان بى جواب نماند ـ درین جا مى نویسم، و تأسفم این است که براى جوانهاى این روزگار، هرچه صحبت درین یادداشت کرده ام، همه اش گفتگو از مرحوم ها و درگذشتگان است ـ و این هم امرى طبیعى است که نوشته هشتاد سالگان از همین گونه است ـ و حتى در بعض کتابهایم وقتى من از کسانى یاد مى کنم ـ در نمونه غلط گیرى دوم، گاهى باید یکى دو کلمه مرحوم به بعضى اسم ها اضافه شود ـ سؤالات دهباشى ردیف مرتب داشت، ولى مخلص که آدم نامرتبى است ـ بدون توجه به نمرات ردیف همانطور «فلّه اى» هرچه به قلمش آید درین جواب مى نویسد:
کسانى را که درین یادداشت اسم مى برم اغلب کسانى هستند که: به مثل خویش بنگذاشتند و بگذشتند. بیشتر استادان نامدار و فرهنگیان کارگزار هستند که عمرى را در این مملکت به خدمت گذراندند، و اینکه من این یاداشت را به این تفصیل مى نویسم، به خاطر همین وجودهاى مقدس است که مردان حقیقت بوده اند و به مصداق قول شاعر:
مردان حقیقت ـ که به حق پیوستند *** از قید تعلقات دنیا رستند([1])
چشمى به تماشاى جهان بگشودند *** دیدند که: دیدنى ندارد ـ بستند
***
حالا برویم سر اصل مطلب و جواب بعضى سؤالات:
آن طور که در شناسنامه من آمده، در سوم دى ماه 1304 ش/24 دسامبر 1925م. متولد شده ام ـ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ـ ولى چون پدرم مرد باسوادى بود و ایام تولد بچه ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ـ باید همین تاریخ درست باشد.
در کوهستان پاریز ـ متولد شده ام ـ پاریز دهکده کوچکى است در ده فرسنگى شمال سیرجان، و 13 فرسنگى جنوب رفسنجان.
سال 1309ش/ 1930م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزى که در کسوت روحانى بود ـ به جاى مرحوم آقا على پولادى ـ که اصلا کرمانى بود و به پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ـ به مدیریت مدرسه انتخاب شد ـ و همان روزهاى اول دست مرا گرفت و همراه خود
به مدرسه برد و تحویل اکبر فرّاش داد.
مدرسه پاریز آن روزها در خانه شیخ محمّدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه اى قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنى مى گفتند که متعلق بوده است به مرحوم شیخ محمّدحسن زیدآبادى معروف به نبى السارقین. او تابستانها را از زیدآباد به پاریز مى آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو مى گذراند. خانه چند اطاق شرقى غربى داشت که کلاسها بودند و یک ته گاه که محل بازى و ورزش بچه ها بود.
در ماه اسفند و چند روزى از فروردین که معمولا در سالهاى آب سال، رودخانه پاریز جارى مى شد ـ نجارها یک پل چوبى روى رودخانه مى زدند و بچه هاى طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روى پل گذشته به مدرسه مى آمدند. من الفباى سال هاى اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسنى آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده ـ که نام فامیلش، در شناسنامه اش بود ـ در همین مدرسه هم کلاس من بود.
قضاى روزگار است مقدّر بود که مخلص هیچ مدان پاریزى، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در 1324ش/ 1945م. در کرمان منتشر کنم ـ در حالى که دانش آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم. چنان مى نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمّدحسن نبى السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزى، مجموعه نامه هاى همان مرد را به چاپ برسانم ـ کتابى که تا امروز ـ بعد از شصت سال ـ هفده بار چاپ شده ـ بدون آنکه جائى تبلیغى براى آن شده باشد. و من همیشه به شوخى به دوستان مى گویم که: شما به من پیغمبرى را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد ـ کتابش هفده بار چاپ شده باشد ـ آنوقت مرا از کاتب وحى بودن این پیغمبر ملامت کنید.
هرکه منعم کند از عشق و ملامت گوید *** تا ندیده است ترا، بر من اش انکارى هست
اما چرا من به مطبوعات علاقه پیدا کردم؟
پیش از آن که سر و کار با روزنامه ها و مطبوعات پیدا کنم، در همان پاریز، با دیدن بعضى جرائد و مجلات، مثل آینده و مهر و حبل المتین، ذوق نویسندگى در من فراهم مى آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمى ـ روضه خوان و خطیب خوش کلامى بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد بهوعظ مى گذراند.
یک مرد فاضل نام دار در اوایل کودتاى 1299ش/ 1921م. حاکم سیرجان بوده ـ اصلا نائینى و به نام مرحوم محمودخان طباطبائى، معروف به ثقة السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلى و خارجى در آن روزگار براى او در سیرجان مى رسیده است، و او بسیارى از آنها را در اختیار پدرم مى نهاده و به پاریز مى فرستاده، از آنجمله یک سال حبل المتین را به طور کامل به پاریز فرستاده بود که بعضى شماره هاى آن هنوز در اختیار من هست.
در باب ثقة السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصلترى به دلائلى بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش قلم بود و برخلاف ضرب المثل رایج که بعضى به طعنه مى گویند: «نائینى بد خطِ خوش جنس وجود ندارد»، این مرد در عین خوش خطى یکى از نجیب ترین و کارآمدترین اولیاى دولتى بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده، و من چند نمونه نامه هاى او را خطاب به مرحوم شیخ الملک سیرجانى ـ که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت الهفت ،ص 255) دیده ام و کاش کمک مى کرد دهباشى و یکى از آن نامه ها را محض نمونه درج مى کرد ـ که حاوى عنوان حکومت پاریز هم هست.
پسر او محمدعلى خان نایب الحکومه نیز بسیار خوش خط، و یکى از نقاشان بى نظیر ایران بود که تصویرى از سر حضرت حسین براساس نمونه قدیم ترسیم کرده که خود شاهکار بود، و من آن را در چاپ هاى اولیه خاتون هفت قلعه چاپ کرده ام.
کاش، استاد مکرم جناب آقاى دکتر جلالى نائینى نویسنده نامدار ـ تا قلمش حرکتى مى کند و حافظه اش از کار نیفتاده است ـ شمه اى از احوال خانواده بزرگ ثقة السلطنه که عنوان طباطبائى نائینى دارد ـ و شنیده ام که نوه هاى او فامیل فاطمى گرفته بوده اند ـ مى نوشتند ـ کاش یاد خیرى ازین رجل گمنام نائینى مى کرد.
پس یک دلیل این بود که بعضى مجلات و روزنامه ها توسط ثقة السلطنه به پدرم داده شده بود ـ و اینها براى من که بعدها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ـ یک مشوّق مهم به شمار مى رفت.
علاوه بر آن، یک قرائتخانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفارى به یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تأسیس کرده بود، و بسیارى از کتب و مجلات ـ مثلا کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به این مرکز مى رسید، و من با وجود حداثت سن بسیارى از آنها را مى دیدم و استفاده مى کردم. سال هاى بعد که مجله آینده و شرق و مهر به پاریز مى آمد ـ مخلص یکى از هواداران پر و پا قرص آن بود ـ و کتبى مثل بینوایان ویکتور هوگو و پاردایان ها و امثال آن در همان سالهاى اولیه چاپ، در پاریز موجود بود.
اینها همه وسائل و موادى بود که مرا به نویسندگى تشجیع مى کرد و به همین دلائل بود که در سالهاى اواخر دبستان و دو سال ترک تحصیل = 1318 و 1319ش/ 1939 و 1940م. من یک روزنامه به نام باستان و یک مجله به نام نداى پاریز در پاریز منتشر مى کردم ـ در واقع مى نوشتم ـ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش حساب ترین آنها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سید احمد هدایت زاده پاریزى بود ـ که 5/2 قران به من داده بود و من یک سال ـ 12 شماره مجله خود را مى نوشتم و به او مى دادم.
براى اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگى فرهنگ در دنیا چه کسانى و چه نیروهایى هستند ـ خدمتتان عرض مى کنم که این آقاى هدایت زاده، روزها، ساعتهاى تفریح مدرسه مى آمد روى یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالى ایوان مدرسه ـ که پدرم ساخته بود ـ مى نشست و صفحاتى از بینوایان ویکتور هوگو را براى پدرم مى خواند ـ و پدرم ـ هم چنانکه گوئى یک کتاب مذهبى را تفسیر مى کند ـ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب بینوایان مى دانست و ازین و آن ـ خصوصاً شیخ الملک ـ شنیده یا خوانده بود ـ به زبان مى آورد ـ و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن ها مى پلکیدم و اغلب گوش مى کردم.
حقیقت آن است که سى چهل سال قبل که به پاریس رفتم، بسیارى از نامهاى شهر پاریس و محلات آن، مثل مونپارناس و فونتن بلو و امثال آن کاملا برایم شناخته شده بود.
به خاطر دارم که آن روزها که در سیته یونیورسیتر Universitaire Citéدر آن شهرک دانشگاهى، (کوى دانشگاه پاریس) منزل داشتم. (1349ش/1970م.) یک روز متوجه شدم که نامه اى از پاریز از همین هدایت زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: نور چشم من، حالا که در پاریس هستى، خواهش دارم یک روز بروى سر قبر ویکتور هوگو، و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانى.»
تکلیف مهمى بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به سراغ قبر مردى که اینهمه در روحیه من مؤثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده ها، فاتحه معلم خود را خواندم. و در همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروى ناپلئون، و نه قدرت دو گل، و نه میراژهاى دوهزار، هیچکدام آن توانائى را نداشته اند ـ که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به زوایاى روستاهاى ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصاً کرمان و بالاخص پاریز برسانند.
این شوق به نوشتن طبعاً به جرائد منتهى مى شد. در تیرماه سال 1321ش/ 1942م. سالهاى بحبوحه جنگ ـ که ترک تحصیل هم کرده بودم. روزنامه بیدارى کرمان ـ که از
قدیم ترین جرائد ایران است ـ و توسط سید محمّد هاشمى و بعداً برادرش سید محمدرضا هاشمى چاپ میشد، و به پاریز هم براى پدرم مى آمد ـ مقاله اى داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوى برازجانى که آن وقت معلم فارسى در دبیرستانها و دانشسراى کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان، و این گونه چیزها.
من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به بیدارى فرستادم و اتفاقاً آن را چاپ کردند ـ تحت عنوان «تقصیر با مردان است ـ نه زنها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودى از زن نداشتند ـ زنان غیر از آن گونه رفتار مى کردند ـ که مى کنند. و شاهد مثال، از حضرت زهرا آورده بودم. در واقع این نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده، و از شما چه پنهان، کمى بوى فمینیستى هم مى دهد.
دومین مقاله ام در سال 1323ش/ 1944م. به یاد معلم جوانمرگ دانشسرا ـ مرحوم ادیب نوشته شده بود که باز در همان بیدارى بر چاپ رسیده، و من آنوقت دیگر دانش آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم.
در همان وقت مرحوم سید ابوالقاسم پورحسینى مدیر شبانه روزى دانشسرا نیز روزنامه اى داشت به نام روح القدس، که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.
همکارى با مطبوعات تهران از آن جا شروع شد که من، در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدائى، بعض جملات عربى را برایم ترجمه مى کرد ـ کم کم قواعد و صرف و نحو عربى را هم یادم داد، و یکوقت متوجه شدم که بسیارى از نوشته هاى عربى را مى توانم بخوانم و ترجمه کنم. وقتى به تهران آمدم و یکى دو تا شعرهایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزى چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزى پسر عبدالله فرامرزى ـ برادر عبدالرحمن و احمد ـ متوجه شد که بعضى جرائد عربى را که در دفتر آنها بود مى خوانم. مرا تشویق به ترجمه کردند، و روزى نبود که یک مقاله از عربى براى روزنامه خاور ترجمه نکنم ـ با تیترهایى ـ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما. یا کودتاى سوریه، یا هلال خصیب یا اینکه زن حسنى الزعیم، پسر زائیده است!
مرحوم عبدالرحمن در سالهاى 28 و 29 و سى از من خواست که براى کیهان از مجلات و جرائد عربى ـ مصرى و لبنانى ـ اخبار را ترجمه کنم، اتفاقاً سالهاى ملى شدن نفت بود و جرائد عربى خبر و مطالب مفصل راجع به ایران داشتند، و من هم مفصل ترجمه مى کردم ـ به طورى که گاهى یک صفحه خبر ترجمه مى شد ـ البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ مى شد و حق الترجمه مرا مى دادند.
سال 1329ش/ 1950م. مرحوم حسن فرامرزى مجله ثقافة الهند را به من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم ـ و کردم و با مقدمه مرحوم سعید نفیسى، براى ورود ابوالکلام آزاد به ایران ـ به دعوت مصدق ـ به چاپ رسیده، و نسخه هائى از آن را تقدیم لغت نامه نیز کردم ـ که بیشتر آن در آنجا نقل شده ـ البته بدون نام مترجم.
کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعدها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانى» نوشته بودم بارها و بارها به چاپ رساندم و اخیراً چاپ نهم آن منتشر شده است.
ایامى که در دانشگاه تحصیل مى کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانى سه چهار سال تحصیل من، ماهى دویست تومان حقوق به من مى داد که از حقوق یک معلم زیادتر بود.
بعد از معلمى کرمان و انتقال به تهران، بیشتر با مجلاتى مثل یغما، و راهنماى کتاب و وحید و گوهر و... همکارى داشتم و مقالاتم در آن جا چاپ شده است، خصوصاً یغما که حقى بزرگ به گردن من دارد. او به سرحروف چین چاپخانه تابان و بعد به تقى زاده سرحروفچین بهمن گفته بود: باستانى هرچه نوشت حروفچینى کنید و خودش غلط گیرى کند و چاپ کند ـ اگر اشکالى پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود ـ و همینطور هم شد: دوبار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود، و مدتها بعد از آن به من گفت.
بیشتر مقالات من، پس از چاپ در مجلات، در خواندنیها هم نقل مى شد.
چند سالى پیش از انقلاب، مرحوم مسعودى مرا خواست. هفته اى یک مقاله به عنوان انتقاد در اطلاعات مى نوشتم. او هم هر مقاله را ـ که معمولا یک ستون بود ـ یک هزار تومان ـ ماهى چهارهزار تومان به من مى داد ـ که باز هم از حقوق دبیرى دانشگاهى من زیادتر بود. او هم گفته بود ـ هرچه خواهى بنویس، من دست در آن نمى برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان مى دانند ـ من سالهاى سال است که با عصاى مرده ریگ پدرم آمد و رفت مى کنم، و به همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ـ همیشه هم «دست به عصا» هستم.
تعدادى از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت آسمان» چاپ کرده ام.
بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیارى از مجلات، خصوصاً آینده که افشار منتشر مى کرد ـ و کلک که دهباشى مدیرش بود ـ منتشر مى شد، و بدم نمى آید که گاهى مقالاتى در بخارا هم داشته باشم ـ ولى بخارا اعتنایى به مقالات مخلص ندارد و ناچار آنها را در اطلاعات منتشر مى کنم. به قول ابوالعباس لوکرى:
بخارا، خوشتر از لوکر بود شاها، تو مى دانى *** ولیکن کُرد نشکیبید از دوغ بیابانى
رساله دکترى من درباره الکامل ابن اثیر بود، و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن، شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن اثیر» به چاپ رسیده است. یک روز مرحوم عباس خلیلى که استاد و روزنامه نویس و مترجمى زبردست بود آمد پیش من در دانشکده، و گفت:
ــ فلانى، من نمى دانستم که تو این کتاب را ترجمه کرده اى، پس قراردادى با یک ناشر بسته ام که آنرا ترجمه کنم، اما وقتى ترجمه تو منتشر شد، ناشر از ادامه کار پشیمان شد. بیا تا مشترکاً با هم آنرا پایان بریم. که این مختصر وجهى که از ناشر گرفته ام حلال باشد.
من در جواب گفتم: اولا من همه کتاب را ترجمه نکرده ام و فقط پیش از اسلام را آنهم ناقص ترجمه کرده ام. ثانیاً، به احترام شما استاد، بقیه مانده را هم کنار مى گذارم، شما خودتان کار را ادامه دهید، و چنین کردم. (کتاب من به عنوان «ترجمه اى ناقص از الکامل» به چاپ رسیده.
مرحوم خلیلى گفت:
ــ حالا که شما این احترام را در حق من روا داشته اید. من هم به خاطر شما، پیش از اسلام را ترجمه نمى کنم، و بعد از اسلام شروع خواهم کرد ـ و چنین کرد ـ و متأسفانه به علت نابینائى، آن کتاب مفصل را نتوانست تمام کند ـ و بقیه آنرا چند مترجم دیگر ـ از جمله ابوالقاسم حالت و دکتر سادات ناصرى و... ترجمه کردند.
این توفیق در ترجمه عربى، مخلص را گستاخ کرد که با همان فرانسه شکسته بسته اى که در 1318ش/ 1939م. در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ـ ارسطو را ـ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به دستور استاد فقید دکتر عزیزى استاد دانشمند دانشکده حقوق ـ که در دوره دکترى درس تاریخ عقاید سیاسى به ما مى داد ـ ترجمه کنم.
این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقى قرار گرفت و مقدمه اى مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آنها به فارسى و عربى نگاشت ـ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به لطف دکتر احسان نراقى توسط مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعى به چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن مؤسسه به چاپ رسیده است ـ و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ ها، به خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به خاطر آبروى معلم اول ارسطو، و به اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقى ـ صورت مى پذیرد.
علاوه بر آن که بعضى مقالات من به زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است ـ کتاب یعقوب لیث صفارى را که به سفارش مؤسسه فرانکلین براى جوانان نوشتم ـ و تاکنون بیش از هشت بار به چاپ رسیده است ـ توسط استاد محترم آقاى دکترمحمّد فتحى الرئیس، استاد دانشگاه قاهره، به عربى نیز ترجمه شده و در 1971م/ 1350ش. در قاهره به چاپ رسیده است.
با اینکه من آلمانى نمى دانم، اما آلمانى ها به من خیلى محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن، یک استاد بزرگ آلمانى، دکتر ارهارد کروگر ـ استاد دانشگاه ماکسى میلان Maximilan مونیخ، دو ساعت درس، در بخش شرق شناسى این دانشگاه، تنها براى بررسى کتابها و آثار من گذاشته است ـ که شماره آن درس 12287 است و در صفحه 395 سالنماى آن دانشگاه به چاپ رسیده است. (سایه هاى کنگره ص 235) این گزارش، صرفاً براى خودنمائى عرض شد ـ و از خوانندگان بخارا پوزش مى طلبم.
جغرافیاى کرمان تألیف وزیرى را که من تصحیح و تحشیه کرده ام، توسط استاد بزرگ ایران شناسى آقاى پروفسور بوسه Bosse به آلمانى ترجمه شده و در شماره 50 مجله اسلام Der Islam به چاپ رسیده است.
نخستین کتاب من ـ چنانکه گفتم ـ مجموعه نامه هاى پیغمبر دزدان بود که با مقدمه اى و توضیحاتى در اوایل سال 1324ش/ 1945م. در چاپخانه گلبهار کرمان به خرج مرحوم سعیدى مدیر گلبهار چاپ شد ـ و درست شصت سال از آن روزگار مى گذرد.
مجموع کتابها، تاکنون به61 نسخه رسیده، که گفتگو در باب هر کدام از آنها خود فرصت دیگرى مى خواهد ـ به طور خلاصه عرض کنم که 13 جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافى کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهى و صحیفه الارشاد که عموماً متن است، و شاید بهترین آنها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بوده. چند سال پیش به دعوت آقاى اتابکى رئیس وقت بخش ایرانشناسى دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربى دانان یا به قول فرنگى ها عربى ذان Arabisans شرکت کردم، یک سخنرانى در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به دلیل این که این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندى در صد و بیست سال پیش به چاپ رسانده، و این قدیم ترین تاریخ کرمان است ـ از افضل الدین کرمانى، یک روز با جمع متشرقین به قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوتسما دسته گلى نهادیم و یک غزل حافظ را من در آن جا خواندم.
متن فرانسه این سخنرانى در مجله Studia Iranica 1987 به چاپ رسیده است ـ
تحت عنوان «شاخه اى گل بیابانى از کویرهاى دوردست ـ بر مزار هوتسما». هم چنین در مقدمه سلجوقیان و غز چاپ دوم.
سرى دوم از کتابهاى من مجموعه هفتى است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آنها هست: خاتون هفت قلعه، آسیاى هفت سنگ، ناى هفت بند، اژدهاى هفت سر، کوچه هفت پیچ، زیر این هفت آسمان و سنگ هفت قلم. وقتى این هفت ها تمام شد، دیدم ته مانده بعضى مقاله ها مى تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینى ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمى دانم اسم این کتاب را چه بگذارم.
افشار گفت: اى، یک هشلهفى اسم روى آن بگذار.
من فوراً حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشتم:
ــ هشت الهفت
هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد ـ هم یک هشلهفى هست که به هر حال چار تا خواننده دارد.
بقیه کتابها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولى به هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیارى در باب کرمان در آنها آمده است. علاقه من به کرمان البته بر مبناى آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان است ـ و اول ارض مسّ بها جلدى.
چنانکه گفتم کتابها به61 جلد رسیده، و امیدوارى دارم که احتمالا به77 جلد برسد.
نومید نیستیم ز احسان نوبهار *** هرچند، تخم سوخته در خاک کرده ایم
***
یک بند از سؤالات جناب دهباشى این است: «جنابعالى با ایرانشناسى نیز کار کرده اید و از ایران شناسان به نام هستید. عضو چند انجمن بودید و سخنرانیهاى ارزشمندى را در مجامع جهانى ایران شناسى عرضه کرده اید. اصولا نظرتان درباره آنچه ایران شناسان در زمینه تاریخ و فرهنگ ارائه کردند چیست؟
بهتر است اول اغراق شاعرانه دهباشى را در باب «از ایرانشناسى به نام بودن» از زبان شاعرى عرض کنم که فرموده است:
نگویم نسبتى دارم به نزدیکان درگاهت *** که خود را بر تو مى بندم، به سالوسى و زرّاقى
بستگى به ایران شناسان، بهانه براى سفرهاى غرب آن هم اختصاصاً پاریس بوده است وگرنه با چهار کلمه زبان پاریسى که شصت و پنج سال پیش در گوشه پاریز آموخته ام و به لهجه پاریزى و نه پاریزین تکلم مى کنم ـ شرق شناس به نام شدن یا کار محمدخان قزوینى است ـ یا حضرت فیل. اما به هر حال گمان کنم، با همین «تته پته» کردن در مجامع فرهنگى، در بیش از پنجاه کنگره خارجى و همین قدرها هم داخلى شرکت کرده ام که تا آنجا که به خاطر مى آورم، سفر پاکستان بود و شرکت در مجامع فرهنگى لاهور و کراچى و پیشاور ـ و حاصل آن سفرنامه «در خاک پاک» است که در مجله وحید چاپ شد.
شهریور 1349 ش/ سپتامبر 1970م. در کنگره باستان شناسى کنستانتزا ـ رومانى شرکت کردم و سخنرانى در باب راه ابریشم همان جا انجام شد ـ و متن فرانسه آن در مجله Acta Orientalia بخارست چاپ شده است، و سفرنامه آن نیز به عنوان «پرده هایى از میان پرده» در مجله یغما به چاپ رسید. همین سخنرانى راه ابریشم را در خانه ایران در پاریس، در اسفندماه همان سال براى دانشجویان و ایرانیان مقیم پاریس نیز تکرار کردم ـ که گزارش مختصر آن در اژدهاى هفت سر، ص 457 به چاپ رسیده است. خیلى از مستمعین آن شب آن سخنرانى بعد از انقلاب به وکالت مجلس و وزارت و حتى ریاست جمهور رسیدند، و البته بعضى از آنها هم اگر در ایران مانده بودند، امروز تکه بزرگ بدن آنان، گوششان بود. (سنگ هفت قلم ص 481)
تا آن جا که به خاطر مى آورم، یک سخنرانى در کنگره آثار تاریخى ایران در لندن داشتم در باب آثار گنجعلى خان در کرمان. باز در کنگره ایرانشناسى اکسفورد شرکت کردم و گزارش آن تحت عنوان کنگره اى در اکسفورد به چاپ رسیده. (از پاریز تا پاریس)
هم چنین در کنگره ایرانشناسى کمبریج شرکت کردم و یک سخنرانى هم در آنجا داشتم ـ منزل در کلیساى پیمبروک داشتیم که یک کالج مهم است، و من در همان ساختمانى اطاق گرفتم که بر دیواره آن فهرست پنج شش تن از اشخاص معروفى که طى سالیان متمادى در آنجا بیتوته کرده اند ـ نوشته شده بود و یکى از آنها ادوارد براون بود، و یکى اسم مرحوم تقى زاده، و یکى هم گمان کنم اسم محمّدخان قزوینى (؟) بود.
یک سخنرانى در لندن داشتم به دعوت بنیاد فرهنگى محوى که در ژنو مرکز آن بود، سخنرانى لندن درباره طبرى و تاریخ نگارى معاصر بود، (31 اوت 1990م ـ جمعه نهم شهریور 1369ش) و جمعى کثیر از ایرانیان مقیم لندن (= لنادنه) در سالن شهردارى کینز ینگتون ـ حضور داشتند. این سخنرانى بعداً مقدارى آب توى آن کردم و تبدیل شد به کتاب حصیرستان ـ و دوبار چاپ شده است.
سخنرانى دیگر من در لندن به دعوت آقاى دکتر مجتهدزاده از طرف دانشگاه لندن در کنگره اى تحت عنوان هویت ایرانى انجام شد، وقتى قنسول انگلیس براى ویزاى پاسپورت از من سؤال کرد که براى چه کار به لندن خواهى رفت؟ عرض کردم: براى این مى روم که آنجا شاید بتوانم ثابت کنم که چرا شما به انگلیسى از من این سؤال را مى کنید ـ و چرا مخلص جواب شما را به فارسى مى دهم. هویت یعنى همین.
این سخنرانى در 15 آوریل 1998م/ 26 فروردین 1377ش. در تالار «مدرسه مطالعات خاورمیانه و افریقاشناسى» دانشگاه لندن S.O.A.S. ایراد شد و بعدها در کتاب «شمعى در طوفان» به چاپ رسید.
عضو بدحساب انجمن ایران شناسى اروپائى ISMEO نیز هستم، و در اولین کنگره آن که در شهر تورینو، ایتالیا، تشکیل شد شرکت کردم، و شبى را مهمان شرکت بزرگ اتومبیل سازى فیات که مرکز آن در آن شهر است ـ به همراه بقیه ایران شناسان بودیم ـ و یک پیتزاى فیاتى صرف کردیم.
سخنرانى دیگرم به دعوت ایران شناسان اروپا در جلسه پاریس، که در سیته یونیورسیتر از ششم تا دهم سپتامبر 1999 ـ/ 16 شهریور 1378ش. تشکیل شد، تحت عنوان نخستین دانشجویى کرمانى در پاریس (حاج محمدخان وکیل الملکى) ایراد شد.
این سخنرانى نیز در کتاب شمعى در طوفان، تحت عنوان «بینوایان در وطن غریب» چاپ شده است. گمان کنم در مجله شما ـ بخارا ـ یاد شده بود که این مقاله جزء مقالات برتر کنگره شمرده شده بوده است ـ ولى از نظر خود من اگر بخواهید ـ مقاله ملکیان درباره کلکسیون جام شراب، و مقاله فرخ غفارى درباره خانواده نقاشان کاشانى ـ کمال الملک و صنیع الملک و غیره ـ درّة العقد این کنگره بوده است.
کنگره شرق شناسى بیش از صد سال سابقه دارد. بعدها این کنگره یکى دوبار تغییر نام داد و بالاخره به صورت «مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا» پایدار شد و سى و سومین کنگره آن در تورنتو ـ کانادا تشکیل گردید که مخلص نیز در آن شرکت داشت و یک سخنرانى تحت عنوان «مبادى تولرانس در تاریخ کرمان» ایراد کرد.([2])
این کنگره در 28 مرداد 1370ش/ 19 اوت 1990م. تشکیل شده بود ـ و تا سوم شهریور ادامه داشت ـ روزهایى که هر دو در تاریخ ایران مؤثر است: بیست و هشت مرداد ـ سقوط دکتر محمّد مصدق، و سوم شهریور ـ استعفاى رضاشاه.
کنگره شرق شناسى، در یک تابستان قبل از انقلاب هم در پاریس تشکیل جلسه داده بود، که مخلص در باب قبیله بارز = پاریز در آن جا صحبت کردم. ترجمه فرانسه این سخنرانى در مجموعه مقالات کنگره زیر نظر استاد شرق شناس پروفسور لازار در همان ایام به چاپ رسیده است. (تابستان 1973م./1352ش ـ سایه هاى کنگره، ص 234).
یک کنگره در بوستون در دانشگاه هاروارد تشکیل شد، که من در آنجا در باب «برزکوه» در کلام فردوسى صحبت کردم و اظهار نظر کردم که این برزکوه را باید با فتح خواند و احتمالا مقصود جبال بارز کرمان بوده است ـ که البته همه راهها به رم ختم مى شود ـ یعنى پاریز کوه. خانم داویدسون مستشرق امریکایى پایه گذار و مهماندار این کنگره بود. یک کنگره هم به همت زرتشتیان در گوت برگ سوئد، چند سال پیش تشکیل شد، و به دعوت آقاى منوچهر فرهنگى، من نیز شرکت داشتم و در باب زرتشتیان کرمان صحبت کردم.
در لیدن، در کنگره شاه نعمت الله ولى شرکت کردم و در آنجا در باب کیفیت اداره آستانه شاه ولى، طى ششصد سال، مطلبى به زبان آوردم ـ که در کتاب «بارگاه خانقاه» چاپ شده است.
در سیدنى استرالیا کنگره اى بود براى پرده بردارى از مجسمه کوروش که ایرانیان مقیم سیدنى به خرج خود ساخته در بهترین پارک سیدنى - که پارک المپیک دوهزار بود ـ و مخلص به عنوان پیرترین عضو کنگره به همراه «وزیر فرهنگهاى استرالیا» یک سر نخ را گرفتم و پرده را کشیدم. آن روز وزیر فرهنگها حرف عجیبى زد که قایل نقل است. او گفت: براى من موجب افتخار است که از مجسمه اى پرده برمى دارم که صاحب آن 2500 سال پیش روش اداره یک مملکت را با فرهنگهاى مختلف عمل مى کرد، تجربه اى که در قرن بیستم ما استرالیائیها داریم روى آن کار مى کنیم».
در سیدنى یک سخنرانى هم در باب نهاد خانقاه در ایران داشتم که توسط آقاى امید هنرى ترجمه شد. گویا دکتر نصر درباره آن ترجه گفته بود: مقالات باستانى پاریزى خودش ترجمه پذیر نیست، ولى هنرى این هنر را به خرج داده که در این ترجمه ـ گوئى خود باستانى دارد با شما انگلیسى حرف مى زند.» (بارگاه خانقاه، ص 601) نمى دانم این حرف دکتر نصر تعریف است یا تنقید؟
یک مقاله هم براى کنگره «میراث اسکندر» که در اسکندریه تشکیل شده بود ـ نوشتم، اولیاء کنگره اطاق در هتل قاهره و اسکندریه رزرو کرده بودند و چند بار هم تلفن زدند که حتماً سفر کنم، اما کار ویزا درست نشد ـ و این آرزو به دل من ماند که بعد از سالها تدریس تاریخ فاطمیان مصر، یک سفرى به قاهره داشته باشم ـ اما گوئى:
فرشته اى است بر این بام لاجورد اندود *** که پیش آرزوى عاشقان کشد دیوار
گمان نرود که هرچه باستانى پاریزى بنویسد، فوراً مى قاپند و چاپ مى کنند ـ نه، چنین نیست، مثلا بعد از هزاره بیهقى که تقریباً به پیشنهاد من در مشهد تشکیل شد ـ و من در آنجا صحبتى داشتم، طبعاً لازم بود که هزاره طبرى نیز در آمل تشکیل شود ـ و البته شد، و من هم شرکت کردم ولى مقاله ام فرصت ایراد نیافت ـ و ناچار آن را در کتاب حصیرستان آوردم:
ما نقد عمر بر سر پیمانه سوختیم *** قندیل کعبه بر در بتخانه سوختیم
در همان کنگره بود که نوشتم، طبرى در بغداد مدفون است، پس، تا مورخان عراقى در این کنگره نباشند ـ یک پاى کنگره لنگ است ـ و آن روزها هنوز گرماگرم جنگ عراق و ایران بود. (حصیرستان، ص 336).
یک کتاب تاریخ هم یونسکو خواسته است براى آسیاى مرکزى بنویسد. آقاى دکتر داورى یزدى که یک وقت رئیس یونسکو در ایران بود ـ مرا معرفى کرد به عنوان یکى از دو عضو ایرانى تألیف این کتاب. ده سال، هر سال ده روز در فصل بهار، من به پاریس مى رفتم و در هیئت تحریریه این کتاب شرکت مى کردم. رئیس هیئت مرحوم دکتر محمّد عاصمى (عاصم اوف) تاجیکستانى بود، و اعضاء دو تن استاد هندى و دو تن پاکستانى و چند تن ازبک و تاجیک و قزاق و قفقازى و یک تن استاد ترک ـ آیدین صاییلى ـ و یک تن انگلیسى و یک تن فرانسوى و یک تن امریکائى و دو تن افغانى و چند تن روس بودند ـ و کتاب در شش جلد قرار بود تدوین شود که چهار جلد آن پایان یافت ـ ولى ناگهان دکتر عاصموف در تاجیکستان، دم خانه اش، به تیر غیب کشته شد. و تتمیم تألیف کتاب تا حدى به تأخیر افتاد.
آن چهار جلد که چاپ شده است توسط آقاى دکتر صادق ملک شهمیرزادى به فارسى ترجمه شده و یکى از مهمترین منابع شناخت تاریخ آسیاى مرکزى است. گزارش این کار را من درکتاب «سایه هاى کنگره»، و هم چنین در مقاله اى تحت عنوان «بهاران خجند» در روزنامه اطلاعات نوشته ام.
یکى از جلسات تألیف این کتاب، در آلماآتاپاى تخت قزاقستان تشکیل شد ـ که دولت صاحب شوکت جمهورى اسلامى، مبلغ یکصد دلار رایج امریکا براى مخلص خرج سفر داد ـ و من با این صد دلار خود را به مسکو رساندم و چند شب در هتل آکادمى مسکو بیتوته کردم و سپس با هواپیماى ایلوشین هفت هشت ساعت راه پرواز کردم تا به آلماآتا (پاپاسیب) رسیدم، تا در آن ولایت، در فضائل آب انبار «حوض ملک» کرمان ـ که گویا از مستحدثات ملک دینار غز ـ نزدیک هزار سال پیش است ـ صحبت کنم ـ و شاید تنها کسى باشم که برخلاف انورى ابیوردى ـ از یک غز، به عنوان یک عنصر سازنده دفاع کرده ام. طى آن سخنرانى گفتم که غزها «بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صدهزار آدمى در پنجه شکنجه و چنگال نکال ایشان افتادند، و در زیر طشت آتش گرفتار شدند ـ و خاکستر در گلو مى کردند ـ و این را قاوود غزى نام نهاده بودند» ـ پس گفتم: به همین دلائل من نمى توانم دفاعى از ملک دینار غز بکنم ـ ولى یک آمار یا یک شیفر Chiffreبه رسم فرنگى ها مى دهم ـ خود دانید و انصاف خود ـ و ملک دینار و روز قیامت. این آمار خودش گویاست: این آب انبار، یعنى حوض ملک، در وسط پر جمعیت ترین و قدیمى ترین محلات کرمان ـ یعنى محله شهر ـ که لهجه اصیل کرمانى در آن هنوز رایج است ـ ساخته شده ـ 22 پله مى خورد... آخرین شیرآبى که بدان وصل شده ـ تاریخ 1341هـ/ 1922م. (هفتاد هشتاد سال پیش) مهر سازنده آن حسن کرمانى نقر شده... دو مخزن کنار هم و به هم مربوط 40/12×40/12 متر طول و عرض و شامل 9 کله کار است و چهار ستون دارد با صاروج محکم به ارتفاع 5/4 متر ـ مخزن دیگرى 5/6×5/6 متر طول و عرض... ظرفیت آن مجموعاً حدود 939 متر مکعب است که مى شود حدود یک میلیون لیتر آب (یادداشت مرحوم مهندس نظریان مدیر حفظ آثار ملى کرمان)، خوب، اگر هر کوزه متوسط پنج لیتر آب گیر داشته باشد ـ دویست هزار کوزه در روز ازین آب انبار پر مى شود و اگر هر کوزه پنج نفر را سیرآب کرده باشد یک میلیون نفر مى توانند ازین مخزن سیرآب شوند و اگر در هر سال تنها دو بار این آب انبار پُر شده باشد ـ سالى دو میلیون تن از آن آب خورده اند و حدود هشتصد سال از بناى آب انبار مى گذرد ـ پس قریب یک میلیارد و هفتصد هزار نفر آدم تاکنون از این آب انبار آب خورده اند. (کاسه کوزه تمدن، ص 340). ـ ملک دینار در نهم ذى قعده 591هـ/ 16 اکتبر 1195م. فوت کرده. او «به علت سرسام مبتلا شد، مداواى او به طلاء شیر زنان مى کردند، و دایم، چند زن ـ شیر بر سر او مى دوشیدند.» (سلجوقیان و غز در کرمان، ص 602).
پس حلال باد آن شیرى که زنان کرمان بر سر ملک دینار مى دوشیدند ـ که جمعیتى به اندازه کل جمعیت چین امروز را لااقل یک بار آب داده است. من رفیق حاکم معزول و،دزد دستگیرم...
در ازاء این حرفها که زدم، در حالى که من سخنرانى مى کردم ـ یک هنرمند صاحب کمال قزاق ـ مشغول نقاشى کردن چهره من بوده است ـ که در پایان سخنرانى آن را امضاء کرد و به من داد، و کاش مى شد دهباشى آن را چاپ مى کرد ـ من خط سیریلیک نمى توانم بخوانم، ولى احتمال دارد امضاء نقاش شاید، جهانگیر پیرویوف؟ بوده باشد. پیرى و هزار عیب شرعى. این مجلس در شهریور 1364ش/ سپتامبر 1985م. بوده است.
شرکت در کنگره هاى داخلى که دیگر لاتعد و لا تحصى است، مثل کنگره خواجه رشیدالدین فضل الله که یکبار پیش از انقلاب در تبریز تشکیل شد و یک بار بعد از انقلاب، و در هر دو شرکت کردم، پیش از انقلاب در خریدارى وقفنامه خواجه رشید که بعضى ها ایراد داشتند که 50هزار تومان گران است ـ و این جزء اسناد ملى است و دارنده آن باید هدیه کند ـ من یک حساب ساده پیش پایشان گذاشتم و گفتم: براى هر روز نگهدارى این سند ده دوازده کیلوئى، هرروز یک تومان به او بدهند. اول بعضى ها از کمى رقم تعجب کرده و خندیدند ـ و بعد وقتى کسى محاسبه کرد ـ مثل مضاعف کردن دانه گندم در خانه شطرنج، یک وقت متوجه شدند که از روز قتل خواجه رشید در تبریز تا آن روز ـ یعنى از 718هـ/ 1318م. که او را در تبریز به دو نیم کردند ـ تا آنروز که کنگره تشکیل شده بود ـ قریب 650 سال ـ یعنى حدود 250 هزار روز مى گذشت، اگر مى خواستند آنرا به نرخ پیشنهادى مخلص بخرند مى بایست نزدیک به دویست و پنجاه هزار تومان بدهند ـ و البته ندادند و گویا بر اثر ناخن گردى ها بالاخره به حدود شصت هزار تومان (؟) خریدند.
اما در کنگره دوم خواجه رشید که در بهار امسال 1384ش/ 2005م. تشکیل شد، باز خداوند توفیق داد و به دعوت دکتر رحمانى رئیس گروه تاریخ دانشگاه تبریز و دوستان دیگر، در کنگره خواجه رشید شرکت کردم، و ضمن اشاره به توجهات خواجه رشید و فرزندش، به کرمان، سخن رانى خود را ـ که متأسفانه هنوز جائى چاپ نشده ـ این طور به پایان بردم: «... صوفى معروف، مشتاقعلى شاه در 1206هـ/1792م. به فتواى ملاعبدالله بمى سنگسار شد، و قتل او مردم کرمان را سالها شرمسار و منفعل مى داشت، تا بر مزار او گنبد و بارگاه ساختند و اغلب به زیارت مى روند و دعا مى خوانند ـ چنانکه از مزار یک قدیس دیدار کنند. چه، جرم مشتاق این بود که قرآن ـ و خصوصاً سوره یس را ـ با آهنگ سه تار مى نواخت.
مرحوم کیوان قزوینى که خطیبى نامدار بود، سالها بعد، در کرمان در مزار شاه ولى اعتکاف کرد، و ایام رمضان را در مسجد جامع کرمان ـ در محلى که مشتاق سنگسار شده بود ـ موعظه مى کرد، و کل مردم شهر شرکت مى کردند. مرحوم کیوان آنقدر خطیب زبردستى بوده که از دهات دوردست مردم براى استماع سخن او به شهر مى آمدند ـ 21 رمضان روز سنگسار مشتاق بوده است.
یک سال، کیوان چنان مؤثر صحبت کرد ـ که گوئى حوادث عاشورا را بیان مى کند ـ و همه حاضران را در تشریح واقعه قتل مشتاق به گریه انداخت، و در آخر مجلس، خطاب به حاضران کرد و گفت:
ــ اى مردم کرمان، این، پدران شما بودند، که در همین جا دست به این کار زدند، پس وجوباً لازم است که همه شما، لعنتى به روح آنها بفرستید ـ و عجیب آن که مردم کرمان، حاضران در جلسه، همه فریاد بیش باد و لعنت باد بلند کردند ـ چنانکه گوئى صلوات مى فرستند. (بارگاه خانقاه، ص 412)
من، پس از بیان این حکایت، خطاب به دوستان حاضر در جلسه، گفتم: اجداد بزرگوار شما، «در سابع عشر شهر جمادى الاول سنه ثمان عشرو سبعمائه ] 17 جمادى الاول 718هـ/17 ژویه 1318م.[ مزاج پادشاه ابوسعید با او متغیر گردید، او را و پسرش عزالدین ابراهیم را، در موضع ابهر، به قریه خشکدر، به قتل رسانیدند، و اعضاى او را از یکدیگر جدا کرده، هر عضوى را به شهرى فرستادند» (آثارالوزراء عقیلى، ص 286).
پس از خواندن این شرح، عرض کردم: بنابراین، هم چنانکه کرمانیها در واقعه مشتاق، ارواح پدران خود را بى نصیب گذاشتند، مخلص، از کرمان آمده ام اینجا تا به اولاد آنهائى که سر خواجه رشید را در بازار مى گرداندند و فریاد مى زدند که: این سر آن یهودى است که خیال تغییر قرآن داشت، آرى مى خواهم تا با بیان واقعه خواجه رشیدالدین عرض کنم که براى اعتذار از روح پاک خواجه، که کتاب جامع التواریخ را معمولا بعد از نماز صبح مى نوشته است ـ شما اهل ولایت تبریز نیز، وجوباً لازم است ـ همان حرکتى را انجام دهید ـ که مردم کرمان در پاى منبر کیوان قزوینى ـ انجام دادند...
خوب، این هم مزد دست تبریزى ها و اولیاى دانشگاه تبریز ـ که چند روزى ما را در بهترین هتل شاگلى تبریز پذیرائى کردند ـ هرچند اثر کلام مخلص، در پایان جلسه، به اندازه یک هزارم کلام شیخ عباسعلى کیوان قزوینى هم نبود.
مى دانم خیلى من و من کردم و خیلى از من حرف زدم و از این منیت ـ که مى شود آن را تمنمن هم خواند ـ معذرت مى طلبم ـ اما حرف هنوز ناقص است.
دو کار دیگر هم من در امر نویسندگى توفیق یافته ام که به انجام برسانم.
ــ نخست این که بعض دوستان مؤلف، لطف کرده، اظهار تمایل کرده اند که بر کتاب ایشان، مخلص مقدمه بنویسم و درین مورد با کمال افتخار، این امر را پذیرفته ام، و براى خود دلایلى هم داشته ام، که یکى از آنها این است که «مى شود، آدم، حرف خود را در کتاب دیگرى بزند ـ خصوصاً اگر حرفى باشد که در کتابهاى خودش زدن آن ممکن نباشد، و به قول چینى ها «آتش بازى بکند ولى در خانه همسایه». علاوه بر آن، گاهى اوقات، کتابهاى دیگران از کتاب خود آدم پر تیراژتر است ـ و این را من با کمال صراحت اقرار مى کنم ـ بنابراین حرف آدم درین جا برد بیشترى خواهد داشت... و این بدان مى ماند که یک صاحب رستوران، بعد از آن که به مشتریان خودش غذا داد، خودش برود در رستوران دیگرى غذا بخورد...» (جامع المقدمات، ص 13)
در طى این سالهاى متمادى، شاید بیش از پنجاه مقدمه بر کتابهاى این و آن نوشته ام ـ به طورى که وقتى به فکر افتادم بعضى از آنها را جمع کنم و در یک کتاب چاپ کنم ـ خودش شد یک کتاب «به قاعده» ـ در دو جلد ـ که اسم آن را هم گذاشتم جامع المقدمات. و تازه خیلى از آنها را هم هنوز به دست نیاورده ام.
یک دلیل نوشتن بدون اکراه این مقدمات، براى خودم این استدلال بود که از دو حال خارج نیست:
ــ یا تیراژ کتاب قابل توجه خواهد بود، که خیلى زود به مؤلف منت گذاشته خواهم گفت: این زیادتى تیراژ به خاطر مقدمه مخلص است.
ــ یا اینکه تیراژ کتاب کم است، خیلى طبیعى است که گناه را به گردن متن کتاب انداخته خواهم گفت: بیخودى مقدمه ما را حرام کردى! و به هر حال، این هم یک پرده از نویسندگى بنده بود.
باز هم عرض کنم که مواردى هم بود که ما مقدمه مى نوشتیم ـ به خواهش خود آنها، ولى بعد خودشان منصرف مى شدند از چاپ آن. ـ مثل مقدمه اى که برکتاب لوریمر نوشتم ـ بنیاد فرهنگ کوتاه آمد و آن را توى رف گذاشت.
مورد دیگر، شرکت در نگارش مقالاتى به تناسب در یادوارههاست، که از آن جمله بود: مقاله اى که در یادواره مرحوم على محمّد عامرى نوشتم، و مقاله نون جو در یادواره محیط طباطبائى، و مقاله مار در بتکده در یادواره استاد دکتر غلامحسین صدیقى، و مقاله درخت جواهر در یادواره دکتر یحیى مهدوى، و مقاله پوست پلنگ در یادواره دکتر احسان اشراقى، و مقاله عشره منتشره در یادواره دکتر ذبیح الله صفا و مقاله در یادواره پرویز شهریارى و مقاله افشارها در کرمان در یادواره مرحوم دکتر محمود افشار.
بعضى ازین مقالات را بعداً تفصیل داده به صورت کتاب درآورده ام. البته این تصور هم نشود که همه مقالات من بلافاصله در یادواره ها چاپ مى شود ـ معمولا بعضى دچار قیچى ایرج افشار مى شوند، بعضى قبول نمى شوند ـ مثل «شهیدى در بروجرد» که براى یادواره استاد دکترسید جعفر شهیدى نوشته بودم ـ و مورد قبول ادیتورها قرار نگرفت، پس آن را در کتاب «نوح هزار طوفان» به چاپ رساندم، و مقاله «گوهر شب چراغ» که براى یادواره مرحوم دکتر امیرحسین آریان پور نوشته بودم و به قول آن خواجه کرمانى، «تاجر سمرقندى نپسندید» (گذار زن از گدار تاریخ ص 127).
وقتى خواستند یادواره اى براى ایرج افشار چاپ کنند ـ مخلص مقاله خود را تحت عنوان «سنگ قبر» نوشتم ـ که البته نماد خوشى نشان نمى داد، ـ ولى صددرصد با کار افشار که بررسى و عکس بردارى از سنگ قبرهاى تاریخى است، و بیشتر از همه مزاربان ها خاک قبرستان را به قدم ارادت سپرده است ـ تناسب داشت. اما به هر حال آن مقاله سنگ قبر، بیخ ریش مخلص ماند ـ و لابد یک روزى یک کسى آن را در یادواره بعد
از مرگ خودم به چاپ خواهد رساند ـ همانطور که مرحوم سنگلاخ ترک، سنگ بسم الله را براى قبر حضرت رسول در مصر تهیه کرد و اولیاى حجاز نپذیرفتند، و او آن سنگ را از مصر به اسلامبول، و از اسلامبول به باطوم و تفلیس، و از تفلیس به تبریز منتقل کرد تا فرصت یابد و آنرا ببرد در مزار حضرت رضا کار بگذارد ـ که در آن وقت اجل آسمانى رسید و خود میرزا سنگلاخ به گور رفت، و آن سنگ قبر دومترى سنگین را، با آن خط خوش، بر مزار خود سنگلاخ نهادند ـ و مخلص آن را زیارت کرده است. (آسیاى هفت سنگ، چاپ هفتم، ص 11)
در یادواره مرحوم فرخ خراسانى ـ مقاله «استاد شدن» را نوشته ام ـ البته در روزهایى که هنوز استاد نبودم ـ و این یادواره را مرحوم مینوى راه انداخته بود. یک مقاله هم در یادواره ساغر یغمائى دارم.
مقاله اى هم تحت عنوان «مرثیه مُرسیه» در یادواره دکتر محمّدامین ریاحى دارم ـ که غلط گیرى آن را آقاى نادر مطلبى کاشانى تمام کرده اند ـ و نمى دانم منتظر چه هستند؟
فاما تجربه در سرودن شعر... آرى، من با شعر شروع کردم، و ظاهراً علاقه به طبیعت موجب اصلى این امر بوده ـ به دلیل اینکه خشکسالى کوهستان پاریز و کم آب شدن چشمه ها و خشک شدن پونه ها و گلپرها و مهاجرت پرندگان مثل کبک و تیهو و فاخته، در کوهستان با صفاى خودمان ـ به علت کمبود باران، و پناه بردن کودکان ـ خصوصاً دختران ـ به سر قبرها ـ خصوصاً خاک سید، و آب بر گور مردگان ریختن به امید نزول باران.
مرا هم که بچه اى ده دوازده ساله بودم وادار به گفتن شعر کرد که اولین شعرم بود:
بیا اى برف و باران خداوند *** که تا خلق جهان باشند خرسند...
بیا تا کشتورزان شاد باشند *** ز هربند غمى آزاد باشند...
یک غلط املائى هم در آن داشته ام:
بیا تا آب ها از کوه آید *** ولو طوفان قوم نوح آید...
یعنى کوه و نوح را با هم قافیه کرده بودم ـ نه اینکه املاى نوح را نمى دانستم. ظاهراً مثل بعضى از نوگویان امروز تصور مى کرده ام که املاء حروف عربى و فارسى قید نیست ـ بعدها فهمیدم که ایرج میرزا هم در قطعه دلپذیر.
حب نبات است پدرسوخته *** آب حیات است پدرسوخته
بسکه سیه چرده و شیرین بود *** چون شکلات است پدرسوخته
قافیه هرچند غلط مى شود *** . . . . . . . . . . . . . . . . .
در یک بیت آن، همین گاف را کرده است.
در آخر آن استقاء باران هم، نام خود را آورده و گفته بودم:
بیا تا باستانى شاد باشد *** نه اینکه صورتش پُر باد باشد
و اصطلاح پُر باد بودن صورت در کوهستان ما براى کسانى گفته مى شود که منت بر این و آن دارند، یا قهر مى کنند ـ قهر بچه ها، وقتى که سهم آن ها کم داده مى شود.
این شعر را دو سه سال بعد (1318/1939م) در نداى پاریز که در همان ده مى نوشتم ـ نقل کرده ام.
به هر حال هم چنان کم و بیش شعر مى گفتم و بدکى هم نبود. مثلا این غزل خود را در حدود 1324 یا 25/1946م. در فروردین کوهستان پاریز و در زیر درختهاى بادام باغچه ـ که در فصل بهار گلریزان آن، سطح باغچه را سفیدپوش کرده بود ـ گفته ام.
یاد آن شب که صبا بر سرِ ما گل مى ریخت *** بر سرِ ما ز در و بام و هوا گل مى ریخت
سر به دامان من ات بود و، ز شاخ بادام *** بر رخ چون گل ات، آرام، صبا گل مى ریخت
خاطرات هست، که آن شب، هم شب تا دم صبح *** گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل مى ریخت
نسترن خم شده، لعل لب تو مى بوسید *** خضر گوئى، به لب آب بقا گل مى ریخت
تو به مه خیره، چو خوبان بهشتى و صبا *** چون عروس چمن ات، بر سر و پا گل مى ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه که من *** مى زدم دست بدان زلفِ دو تا، گل مى ریخت
گیتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود *** راستى تا سحر از شاخه چرا گل مى ریخت؟
شادى عشرت ما، باغ، گل افشان شده بود *** که به پاى تو و من، از همه جا، گل مى ریخت
این شعر بارها و بارها، در جرائد گوناگون ایران چاپ شد، و خود من نیز که در سال 1327ش/ 1948م. مجموعه اى از اشعار خودم به عنوان «یادبود من» چاپ کردم ـ و دومین کتاب من است ـ و آن روزها دانشجوى دانشکده ادبیات بودم ـ و مرحوم سعید نفیسى نیز مقدمه اى بر آن کتاب نوشته ـ آن را در آن کتاب چاپ کرده ام.
ده سال بعد که من در کرمان معلم بودم ـ و مدیر دبیرستان دختران بهمنیار، یک روز صبح، بچه ها پى درپى به دفتر من مى آمدند و مى گفتند: آقا، دیشب شعر شما را رادیو مى خواند. شنیدید؟
اتفاقاً آن شب ما برق نداشتیم و من نشنیده بودم. معلوم شد، بر اثر مرگ مرحوم صبا موسیقى دان نامدار، این شعر را مرحوم بنان، خواننده بزرگ، در مرگ صبا، و در برنامه گلها خوانده است ـ و راستى چه به جا این شعر به کار رفته بود: یاد آن شب که صبا در ره ما گل مى ریخت... درواقع، شعر، سنگ مزار شد.
خیلى از دوستان بعدها تصور میکردند که این شعر را من اختصاصاً براى مرگ صبا گفته بودم ـ در حالى که چنین نبود، و حتى در یکى از برنامه هاى گلها در حیات صبا هم، چند بیت از همین غزل را یکى از گویندگان خوش کلام ـ آذر پژوهش، دکلامه کرده بود و من، وقتى دکلامه او را شنیدم، در همان کرمان، یک رباعى گفتم و به آدرس گوینده فرستادم:
گر طبع فسرد و خاطرم محزون شد *** گلهاى تو دید و باز دیگرگون شد
طبع من اگر تلخى دنیا را داشت *** شیرین شد، از آن، کز دهن ات بیرون شد
مجموعه شعرهاى من، دوبار دیگر، یکى در 1342ش/1963م. و یکى نیز در 1364ش/ 1985م به خط خطاط خوش ذوق، مرحوم غلامعلى عطارچیان، تحریر، و توسط مؤسسه علمى چاپ شده است. شعر:
باز، شب آمد و شد اول بیدارى ها *** من و سوداى دل و فکر گرفتاریها
شب خیالات و، همه روز، تکاپوى حیات *** خسته شد جان و تنم زین همه تکرارى ها...
تمام غزل را مرحوم محمودى خوانسارى در آهنگى دلپذیر، در یک مجلس خصوصى خوانده است که یکى از دوستان نوار آن را به من داد.
شاید جالبترین مورد چاپ یکى از اشعار من آن جا باشد که یک جزوه به نام مشاعره در سال 1346ش/ 1967م ـ جزء «نشریات پروگرس روسیه» در مسکو به چاپ رسیده، و در آن کتاب، شعراى معاصر ملیت هاى مختلف فارسى گوى تقسیم شده اند: اول شعراى افغانستان (ص 11 تا 68)، دوم شعراى ایران (ص 71 تا 166) سوم شعراى تاجیکستان (ص 169 تا 236)، و بالاخره شعراى پاکستان و هند (ص 239 تا 271)
تا اینجا مهم نیست، از نظر مخلص این نکته جالب بود که نام مرا جزء شعراى پاکستان و هند آورده بود ـ با شعر آلبوم:
به آلبوم شبى تا سحر نظر کردم *** به یاد عمر گذشته شبى سحر کردم
به یادبود عزیزان شبى به سر بردم *** شبى، دو مرتبه، با عمرِ رفته سر کردم...
من به شوخى، در مقاله اى که در کیهان همانوقت چاپ شد، نوشتم: «روزى که کتاب مشاعره چاپ مسکو را زیارت کردم و خودم را جزء شعراى پاکستانى و به دنبال نام مرحوم اقبال لاهورى دیدم... از شوق در پوست نمى گنجیدم... اما، پاکستانى بودن من، سر و صداى دوستان ـ از جمله کیهان را بلند کرد... واقعاً فکر کنید اگر دویست سال دیگر، اگر کسى خواست تاریخ ادبیات بنویسد و میلش کشید که بداند باستانى پاریزى اهل کجاست؟ دچار چه دردسرى خواهد شد...
بنده آنوقت، در گور، هى مى بایست پهلو به پهلو شوم و سرم را به سنگ قبر بکوبم ولى نتوانم به آنها بگویم که بابا، این پاریز مال پاکستان نیست، مال کرمان است، مال سیرجان است، دهى است و بیچاره دهى است، و چون این تخم دو زرده را تقدیم دنیا کرده ـ یک بیضه مرغ دارد و صد نعره مى زند... مملکتى که اقبال دارد... باستانى پاریزى مى خواهد چه کند؟
یکى مرغ بر کوه بنشست و خاست *** بر آن کُه چه افزود و زان کُه چه کاست
من آن مرغم و این جهان کوه من *** چو رفتم، جهان را چه اندوه من؟...([3])
در سال 1325ش/ 1946م. من در دانشسراى مقدماتى کرمان شاگرد دوم شدم و در شهریور آن سال به تهران آمدم و ضمن تحصیل در تهران ـ در مدرسه شیخ عبدالحسین طهرانى (کنار مسجد ترک ها) در حجره آقاى شمسى، یکى از دوستان با چند تن دیگر بیتوته مى کردم. ضمن تحصیل با بعض جرائد و مجلات سر و کار داشتم.
حالا که کار به شعر رسید، مخلص، این نامه دهباشى را در حکم یک «کیوسک اعترافات» کاتولیک ها حساب مى کنم که کشیش ساکت و صامت مى نشیند و به گناهان گناهکار گوش مى کند و براى او طلب بخشش مى کند. مگرنه آن است که به قول یک نویسنده فرنگى: «شعر گفتن، گناه ایام طفولیت است»، یعنى درواقع قابل بخشش است، و عرب هم گوید: یجوز للشاعر مالایجوز لغیره، ـ و اعتراف هم، گناه را سبک مى کند ـ پس در مقام اعتراف باید بگویم که اولین شعر من پس از ورود به تهران، در روزنامه رهبر ـ از روزنامه هاى حزب توده به چاپ رسید:
برمراد ما اگر این چرخ کج بنیاد نیست *** لیک ازین بیدادگر ما را هم استمداد نیست
چند باید داشتن امّید بهبودى ز چرخ *** نیک دیدیم این که او را پایه جز برباد نیست...
قصیده مفصل است، سه روز بعد که به دفتر روزنامه در کوچه برابر ثبت ـ محل بعدى روزنامه ترقى ـ براى گرفتن یک شماره روزنامه و تشکر از احسان طبرى مراجعه کردم، دیدم دفتر روزنامه را آتش زده اند ـ و روزنامه توقیف شده است. چون باید همه چیز را اعتراف کرد، تا گناهان عفو شود ـ مى گویم که: چند ماه بعد، وقتى شاه، بعد از مسأله آذربایجان و بازدید از آن ولایت به تهران بازگشت، از میدان مجسمه تا چهارراه پهلوى سابق ـ ولى عصر امروز، ماشین سرباز او را، مردم تقریباً روى دست آوردند، و چون در این چارراه، راه بند آمد، به اشاره قوام السلطنه، به داخل حزب دموکرات ـ محل کافه شهردارى سابق و تآتر امروز رفت.
این مخلص پاریزى، همان روزها شعرى در مدح شاه گفته بودم ـ و به تقلید سعدى در مدح انکیانو، با مقدارى نصیحت، و تماشائى است که یک بچه محصل جلمبر ساکن مدرسه شیخ عبدالحسین، که سفره اش روزنامه مرد امروز بود ـ بیاید و به تقلید سعدى آخرالزمان در مدح انکیانو، به شاهى که چند سال بعد، آریامهر خواهد شد، اینطور در همان قصیده نصیحت کند:
شها، کنون که فلک قرعه جهاندارى *** به نام نامى آن شاه نامور بنهاد
به عدل کوش ـ که شاهى، به عدل پاینده است *** به داد باش، که کشور شود به داد آباد
بدان که دیده کوروش و داریوش کبیر *** همى ترا نگرد از فراز پازرگاد...
شعر در روزنامه خاور 1326ش/1947م. چاپ شده است.
مثل بسیارى از بچه هایى که تازه به تهران مى آیند ـ و تجربه سیاسى و اجتماعى ندارند ـ در بسیارى از انجمن ها شرکت مى کردم. و به هردرى مى زدم که چیزى بنویسم یا شعرى چاپ کنم، پس مایه تعجب نخواهد بود اگر پس از قتل محمد مسعود، شعرى در مرگ او بگویم:
بعد ازین تا باد فروردین ره گلشن بگیرد *** تربت مسعود را در لاله و سوسن بگیرد
اى شهید راه آزادى سزد کشتن تو *** مام گیتى، پرده ماتم به پیرامن بگیرد...
و در بیتى آرزو کنم:
خرمن عمر تو را آن کس که آتش زد، الهى *** آتش بدبختى اش یک باره در دامن بگیرد...
خوب تا اینجا را داشته باشید.
در همان روزها مرحوم خسرو روزبه را به دلائل سیاسى در دادگاه نظامى محکوم کرده بودند. و من در شعرى گفته بودم:
آنان که در حمایت ظلم آرمیده اند *** برلوح حق عجب خط بطلان کشیده اند
ظلم آیتى است در حق اینان و حق کشى *** پیراهنى که برتن ایشان بریده اند...
و در یک بیت گفته بودم:
با حبس روزبه به جهان عرضه داشتند *** کاینان عدوى مردم فحل و گزیده اند...
درست چهل سال لازم بود تا بگذرد، و من، دکتر فریدون کشاورز عضو قدیم کمیته مرکزى حزب توده ایران را شبى در سویس ملاقات کنم، و او بگوید: «شب در کمیته حزب تصمیم گرفته شد که یکى از مخالفین معروف شاه را بکشیم و گناه را به گردن در بار بیندازیم ـ و قرار شد خسرو روزبه به همراه یک تیم، محمد مسعود را به قتل برساند ـ که همانروزها درباره پالتو پوست والاحضرت اشرف، مطلب تندى نوشته بود».
سال بعد از مرگ مسعود، تیراندازى به شاه شد که مخلص هم دانشجو بود ـ و این دوبیت را گفتم که ماده تاریخ هم هست:
تیر دشمن، به لب شاه رسید ارچه، ولیک *** حافظ شاه جوان لطفِ خدادادى شد
باستانى، پى تاریخ، به دانشگه گفت: *** «هدف تیر، در این جا، لب آزادى شد»
شعر کاملا دوپهلوست ـ که حزب توده را غیرقانونى اعلام کردند و مخالفین را ـ مثل مرحوم آیت الله کاشانى ـ دستگیر کردند و مجلس مؤسسان براى تغییر قانون اساسى تشکیل دادند ـ و البته هیچ روزنامه اى حاضر نشد آن را چاپ کند ـ تا شعر را پیش مرحوم حسن معاصر کرمانى مدیر روزنامه ملت ایران بردم. دید و لبخندى زد و گفت:
ـ به خاطر اینکه هم شهرى هستى آن را چاپ مى کنم. امیدوارم کسى ایراد نگیرد، و البته کسى هم ایرادى نگرفت.
اما همه این حرف ها، مانع آن نبود ـ که این محصل یک لاقبا ـ که با یک کوت کهنه خریدارى شده از لباس هاى سربازان کشته شده جنگ هاى آلمان و روس و انگلیس و امریکا ـ که به تهران مى آوردند ـ و مى فروختند، آرى، این محصل یک لاقبا، در همان زمستان سرد 1327ش/1949م. که برفى سنگین آمد و تهران یخ بست و حوض هاى تهران بیشتر شکست ـ آخر آن روزها هنوز تهران لوله کشى نشده بود ـ آرى، همین محصل یک لاقبا، این دوبیتى را هم بگوید و نه تنها آن را در انجمن ادبى مرحوم مورخ الدوله سپهر بخواند ـ بلکه آن را در توفیق هم چاپ کند:
بتا، برف آمد و، سرماى دى ماه *** جهان را ناگهانى درهم افسرد
بلورین ساق را، نیکو نگهدار *** که بس مرمر ـ درین سرما ـ تَرَک بُرد
فکر مى کنم دیگر، اعترافات ادبى ـ کافى باشد ـ بپردازیم به بقیه بحث ها:
ارتباط من با دانشگاه تهران نزدیک شصت سال سابقه پیدا مى کند ـ یعنى از 1326ش/ 1947م. که وارد سال اول رشته تاریخ دانشگاه تهران شدم ـ این رشته گسسته نشده است. در آذر 1330ش/ نوامبر 1951م. که فارغ التحصیل شدم براى انجام تعهد خدمت دبیرى به کرمان رفتم ـ و در 1333ش/ 1954م. با همسرم مرحومه حبیبه حایرى مدیر آن دبیرستان شدم تا 1337ش/ 1958م. که در کنکور دکترى تاریخ قبول شدم و دوباره به تهران آمدم و در اداره باستانشناسى زیر نظر مرحوم مصطفوى به کار پرداختم و مجله باستانشناس را نیز یک سال منتشر کردم. سال بعد به دانشگاه انتقال یافتم، و مدیریت داخلى مجله دانشکده ادبیات به عهده من بود تا 1349ش/ 1970م. که به عنوان فرصت مطالعاتى یک سال و نیم به پاریس رفتم ـ مجله دانشکده را اداره مى کردم.
ضمن اداره مجله به تدریس ساعاتى چند از دروس استاد نصرالله فلسفى ـ که معمولا بیشتر در خارج از ایران بود ـ نیز اشتغال داشتم، و به تدریج رتبه دبیرى مخلص تبدیل به استاد یارى و سپس دانشیارى شد ـ و اینک سالهاست که استاد تمام وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هستم، و جز در دانشگاه تهران، در جاى دیگرى کارى ندارم. سالهاست که هر صبح که بر مى خیزیم انتظار دریافت ابلاغ خداحافظى را دارم که هنوز البته صادر نشده است. این دانشگاه تهران:
بخشندگى و سابقه لطف و رحمتش *** ما را به حسن عاقبت، امیدوار کرد
البته با رؤساى دانشکده میانه بدى نداشته ام ـ ولى از زبان درازى هم کوتاه نیامده ام، هر چند آنها هم همیشه به من لطف داشته اند ـ به دلیل اینکه هم امروز بعد از 54 سال خدمت در دانشکده ادبیات هنوز رسماً شاغل هستم.
رؤساى دانشکده، بعد از دکتر سیاسى، عموماً محبت و لطف داشته اند ـ دکتر سید حسین نصر ـ که من در باب کلام او در فقر مولانا ـ و در هتل چندستاره رم شوخى کرده ام، و دکتر محمدحسن گنجى ـ که او را از احفاد گنجعلى خان حاکم کرمان دانسته ام و شوخى هواشناسى او را با همسرش ـ جائى یاد کرده ام، و دکتر ذبیح الله صفا ـ که اصلا وقتى من مدیر داخلى مجله دانشکده بودم ـ او سردبیر مجله بود ـ و با همه اینها، یک سر مو در اظهار بى موئى سر او غفلت نداشته ام، و داستان هم سفره اى او با بدیع الزمان فروزانفر را به زبان آورده ام.
ابلاغ تبدیل رتبه دانشیارى من به استادى، به امضاى همین دکتر محمدحسن گنجى است که این روزها ایام دو سه سال مانده به صد سالگى را مى گذراند. همان روزها یک شوخى با او هم کرده ام که تکرار آن براى تفریح خوانندگان، بخارا بى جا نیست.
ـ مى گویند ـ و العهدة على الراوى ـ که آن روزها که هنوز حضرت استادى دکتر گنجى (آخر، او استاد هواشناسى ما بود) از اتومبیل اختصاصى معاونت وزارت راه استفاده نمى کرده ـ و تنها ریاست اداره هواشناسى را داشته ـ روزى با همسر خود در تاکسى نشسته بود. از قضا آن روز از روزهایى بود که وضع هوا هواشناسى را به اقرار متصدیان مربوط «کلافه» کرده بود ـ یعنى در همان ساعت که راننده پیچ رادیو را باز کرده برنامه اخبار و وضع هوا پخش مى شده ـ در حالى که هوا سخت ابرى بوده و باران به شدت مى باریده، رادیو به عادت معهود مى گردید: هواى تهران در بیست و چهار ساعت آینده آفتابى و در بعضى ساعات همراه با ابرهاى پراکنده خواهد بود.
راننده تاکسى که ازین حرف خنده اش گرفته و به علت کار نکردن برف پاک کن کمى عصبانى هم شده بود ـ با عصبانیت پیچ رادیو را بسته و به صداى بلند مى گوید:
ــ هیچ کس نیست به این رئیس هواشناسى بگوید: بابا، مگر مجبورى این دروغ ها را رودرور براى مردم بگوئى؟ مرد، دستت را از پنجره اطاقت بیرون کن و ببین باران آن راتر مى کند یا نه؟ آن وقت پیش بینى هوا را بگو.
بین خانم و آقاى دکتر گنجى نگاه خنده دارى ردّ و بدل شد، و راننده توى آئینه متوجه تغییر چهره و رفتار مسافران خود شده با تعجب گفت:
ــ نکند شما با رئیس هواشناسى قوم و خویش باشید؟
خانم دکتر گنجى به راننده تاکسى گفت:
ــ حق با شماست آقاى راننده. ولى اگر بدانید که این دروغ آقاى رئیس هواشناسى ـ در برابر دروغهاى بزرگى که در خانه میگوید ـ چه قدر کوچک است ـ به این دروغ او راضى مى شوید. (گنجعلى خان، ص 395، از سیر تا پیاز، ص 446).
خانم دکتر گنجى از زنان متعیّن بیرجند است.
این را هم عرض کنم که من در ایامى که دکتر نصر کیا بیا داشت ـ آخر او با کیاهاى نورى قوم و خویش است ـ آرى، در آن وقت، گاهگاهى با او ـ در افتادگى که نه ـ ولى شوخى هایى تند داشته ام. از آن جمله مثلا وقتى او در کنگره مولوى در رُم شرکت کرده بود ـ نوشتم: ... اکنون که سفره دلار مرتضى على نفت پهن است ـ با دریافت ماهى دویست هزار تومان حقوق و مزایا، و به پشتوانه بلیط هاى دو سره هواپیمائى ملى ـ درویش هاى قرن، به قول مولانا:
در زمستان سوى هندستان شوند *** در بهاران سوى ترکستان شوند
تا با اقامت در هتل هاى «سه ستاره»، در باب فقر مولانا و سنّت تصوف او سخنرانى ایراد فرمایند ـ در حالى که شبها در هتل هیلتون، جوجه کباب میل کرده بوده اند.» (کوچه هفت پیچ، ص 136، حماسه کویر، ص 543).
البته در آنجا از کسى نامى نبرده بودم ـ ولى همه مى دانستند که سخنرانى دکتر نصر در باب فقر مولانا بوده است.
خود دکتر نصر، وقتى این مطلب را خوانده بود ـ یک روز مرا به اطاق خود خواست ـ و آن روزها او رئیس دانشکده ادبیات بود ـ او به من گفت: من مقاله تان را خواندم، و خیلى هم لذت بردم. اما یک اشتباه داشت. من اول کمى نگران شدم که رئیس، لابد مى خواهد بهانه جوئى کند و حساب مرا برسد. خواستم عذرخواهى کنم که اگر جسارتى شده ببخشید. اما او گفت:
ــ آرى، آن هتل که نوشته بودى ـ سه ستاره نبود ـ پنج ستاره بود.
عرض کردم: ممنونم، در چاپ هاى بعدى تصحیح مى کنم ـ و کردم».
اما به هر حال، بعد از انقلاب ـ که دیگر دکتر نصر، آنجا رفت «که عرب رفت و نى انداخت» ـ یا به قول فردوسى، به بیگانه کشور فراوان بماند ـ من در جائى در فضائل دکتر نصر و مراتب دین دارى و تحقیقات مذهبى او نوشتم و به شوخى گفته بودم:
ــ تا وقتى که دکتر نصر ـ در خدمت انقلاب اسلامى نباشد، و تا وقتى که کار استادى شیخ عبدالله نورانى نیشابورى درست نشود ـ من انقلابش را قبول دارم ـ جمهورى هم هست، ولى اسلامى...؟ چه عرض کنم.» (کلاه گوشه نوشین روان، ص 201).
دکتر محمدحسن جلیلى رئیس بعدى دانشکده، سید جلیل نجیب یزدى فرزند مرشدیزد ـ که دهها دانشجوى بندى را از بند آزاد کرد، همه اینها در ایام پیش از انقلاب سپرنیش مقالات مخلص بوده اند. و لام از کام نگشوده اند.
بعد از انقلاب نیز دکتر امشه اى که از آل امشه مازندران بود ـ هرچند تا آخرین روز ریاست او، تانک انقلابیون اسلامى برابر دانشکده پارک کرده بود ـ هم چنان مدافع دانشجویان بود ـ و او روزى از دانشکده کنار رفت، که دیگر باطرى تانک انقلابیون خالى شده بود ـ و ناچار شدند آن تانک را با یدک کش از دانشکده خارج کنند.
دکتر مجتبوى رئیس بعدى که براى رفع چشم زخم از استادان دانشکده ـ گاو بیچاره اى را در برابر در دانشکده ادبیات قربانى کرد ـ نیز ما را از آن گوشت بى نصیب نگذاشت، و دکتر شیخ الاسلامى پسر برادر روحانى نامدار مجد اصطهباناتى که خانوادگى خواننده نوشته هاى من بودند ـ و خود مجد اصطهباناتى قبل از نابینائى خود ـ چند تا از نامه هاى پیغمبر دزدان را به من داد نیز ـ هم خوان و هم پیغمبر بودیم، و اینک نیز دکتر على افخمى یزدى عقدائى آخرین رئیس دانشکده، طبعاً با ما بد نیست ـ که خیلى هم خوب است، چه، قوم و خویش هاى او در عقدا جزء مرتزقین «وقف پابرهنه» ـ بوده اند ـ که موقوفه اى از خواجه کریم الدین پاریزى بوده است ـ و اینها همه مى دانند، که باستانى پاریزى، به قول نیک بخت صاحب حروفچینى گنجینه: همین است که هست، حصیر کهنه گوشه مسجد است، نه دوختنى است و نه سوختنى، و نه دورانداختنى و نه فروختنى».
آن نیست که حافظ را، رندى بشد از خاطر *** کاین سابقه پیشین، تا روز پسین باشد
البته با رؤساى دانشگاه ـ غیر از دکتر سیاسى ـ معمولا کمتر برخورد حضورى داشتم.
رؤساى دانشگاه تهران در ابتدا معمولا وزراى فرهنگ وقت بودند، مثل على اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و دکتر صدیق اعلم، و تدین و مصطفى عدل و دکتر على اکبر سیاسى ـ که این مرد، حق بزرگ به گردن دانشگاه دارد، و هموست که قانون استقلال دانشگاه را به تصویب رساند. انتقال من به دانشگاه هم به مرحمت او صورت گرفت.
بعد از بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق، دکتر سیاسى نیز از چشم بزرگان افتاد، و کوشش شد که دیگر رئیس دانشگاه نباشد، ولى هم چنان رئیس دانشکده ماند، تا خود بازنشسته شد.
من، علاوه بر مرحوم حکمت که جایزه یونسکو را براى کتاب تلاش آزادى به من داد، و اسماعیل مرآت، و دکتر صدیق اعلم ـ که با آنان کم و بیش سلام و علیک داشتم، با دکتر سیاسى ـ که سالها رئیس دانشگاه بود، و بیش از آن رئیس دانشکده ادبیات بود ـ مستقیماً سر و کار داشتم، و به خاطر چاپ مجله ـ که وسواس عجیبى در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت ـ تقریباً هر روز یک بار او را مى دیدم.
بعد از آن نیز رؤساى دانشگاه که دکتر اقبال باشد و دکتر فرهاد معتمد ـ لطفى داشتند، و دکتر جهان شاه صالح شعر مرا: باز شب آمد و شد اول بیداریها... به خط خوش نوشته بالاى سر خود گذاشته بود. و گاهى بعضى شوخیها هم من با او داشتم.
از جمله آن که یک وقت تصویبنامه اى گذراندند که کسانى که بیش از 35 سال داشتند از تبدیل رتبه دبیرى به استادى محروم مى ماندند، و چندین نفر از معملمین باسواد دانشکده شامل این حکم مى شدند که تا آنجا که به یاد مى آورم، مرحوم آل آقا و مرحوم بدیع الزمانى کردستانى، و مرحوم دکتر نجات، و آقاى دکتر شهیدى و آقاى دکتر محمّد خوانسارى، و بنده لرزنده به هیچ نیرزنده باستانى پاریزى ـ در جزء این جمع بودیم که اینها به صد در زدند و هیچ جا جواب نشنیدند.
به خاطر دارم که مرحوم دکتر نجات رفته بود پیش مرحوم جعفرى وزیر فرهنگ وقت، که این دکتر صالح با تبدیل رتبه ما مخالفت مى کند ـ و جعفرى که خودش قانون استقلال دانشگاه را نقض کرده بود ـ به دکتر نجات گفته بود: دانشگاه خودش مستقل است و این امر ربطى به ما ندارد.
من یک روز به دکتر نجات گفتم: این رتبه فسقلى دانشیارى آیا آنقدر اهمیت دارد که پیرمردى مثل تو برود اطاق جعفرى و گردن کج کند؟ دکتر نجات گفت: این حق من است، علاوه بر آن، من آرزو دارم که بر سنگ قبرم نوشته شود: دکتر نجات استاد دانشگاه تهران.
از قضاى اتفاق، دکتر نجات همانروزها دچار سرطان شد و خیلى زود درگذشت ـ و خدا مى داند که شاید از غصه استادى دچار سرطان شده بود. فرداى مرگ او، دکتر صالح براى جلب نظر معلمان و استادان دانشگاه، یک آگهى چاپ کرده بود: به مناسبت فوت استاد محترم آقاى دکتر نجات...
مجلس ختم... الخ امضاء، رئیس دانشگاه تهران، دکتر صالح»
من همانروز یک شعر گفتم که تضمین گونه است، و خدمت رئیس دانشگاه فرستادم و چندجا هم چاپ شد:
در مرگ نجات، اى جناب صالح *** الحق، که دهان دوستدارش بستى
زیرا، لقب جلیلِ استادى را *** در مرگ، به ناف اعتبارش بستى
آبى که به زندگى ندادى به حسین *** چون گشت شهید، بر مزارش بستى...
سابقه این بود که عده اى از وزارت فرهنگ سابق و آموزش و پرورش امروز، روى سوابق کار و شهرت عام و مراتب علمى و تجربه کلاس دارى که در طى سالیان خدمت کسب کرده بودند، طى امتحانات و مقدماتى وارد دانشگاه مى شدند (و به عقیده من، این یکى از بهترین امکانات و در حکم خزانه زیرساز جامعه دانشگاهى بود ـ و همه استادان قدیم و ندیم دانشگاه مثل جلال همائى و بهمنیار کرمانى و بدیع الزمان فروزانفر و فاضل تونى و دکتر هشترودى، نصر، نصرالله فلسفى و عباس اقبال و دکتر مجتهدى از دارالفنون و شرف و البرز و غیر آن پاى به دانشگاه گذاشته بودند ـ و امروز هم دانشگاه هاى ما از این نیروى بالقوه و بالفعل بى نیاز نیستند.
قرار بر این بود که این دبیران انتقالى پس از آن که درجه دکترى دریافت مى کردند ـ رتبه دبیرى آنان تبدیل مى شد به رتبه استادیارى و پس از چند سال طى شرایطى به رتبه دانشیارى و سپس استادى. و مخلص نیز یکى از آن کسانى بود که درجه دکترى دریافت کرده بودند، اما ناگهان یک تصویبنامه وزیر پسند شاه فریب صادر شد که براى اینکه جوانان به دانشگاه جذب شوند و پیران، جلوى ترقى جوانان را نگیرند این پیر دبیران قربانى اول این تصویبنامه شدند ـ چه بیش از سى و پنج سال داشتند.
بگذریم ازین که چه مقدماتى پیش آمد، و کار به کجا رسید که مرحوم هویدا به عنوان رئیس هیئت امناء دانشگاه، این گره را باز کرد (در شهر نى سواران، ص 136) و ابلاغ این بنده و آن چند تن پیر دبیر استاد کار نامدار، به امضاى رئیس وقت دانشگاه آقاى پروفسور رضا صادر شد. درین مورد مخلص با پروفسور رضا هم ـ که همیشه مرا مورد تشویق قرار داده است ـ یک شوخى کرده بودم که محض انبساط خاطر خوانندگان نقل مى کنم او ابلاغ داده بود: آقاى محمّدابراهیم باستانى پاریزى ـ استادیار دانشکده ادبیات و علوم انسانى.
چون صلاحیت ارتقاء شما به مقام دانشیارى براى رشته تاریخ... به تصویب رسیده است... به استناد ماده چهار، لایحه قانونى استخدام هیئت آموزشى دانشگاه، از تاریخ 7/12/47 به سمت دانشیار رشته تاریخ دانشکده مذکور منصوب مى شوید، و به استناد تبصره ماده یازده قانون استخدام آموزگاران پیمانى، پایه هشت دبیرى شما به پایه هشت دانشیارى، و ماهى 18800 ریال حقوق تبدیل مى گردد... الخ
رئیس دانشگاه ـ پروفسور فضل الله رضا»
با پروفسور رضا شوخى کرده نوشتم: عنوان این ابلاغ از نوع بستن مهار شتر حاجى مختضر به دُم چارپا در کاروان بود. (در شهر نى سواران، ص 148، سنگ هفت قلم، ص 111)
و لابد داستان براى خوانندگان معروف است که یک وقت یک حاجى پولدار دم مرگ بود ـ همه را خواست و از همه خواست و از همه بحل بودى طلبید ـ زن و فرزند و غلام و کنیز و حتى طوطى و سگ و گربه و شتر و غیره.
وقتى شتر را حاضر کرده با او گفتگو مى کرد، گفت: شتر عزیز، تو از همه بیشتر به گردن من حق دارى ـ که مرا به حج رساندى، و بیابانها طى کردى، و خارخوردى و بار بردى. اگر غفلتى کرده ام از من در گذر و مرا ببخش. من، حاجىِ همتِ تو هستم.
شتر، طبق معمول گفت: نه، از هیچ چیز گله ندارم، نه از سرما و نه از گرما. نه از کمى نواله و نه از سنگینى بار. ولى تنها از یک چیز در روز قیامت نخواهم گذشت، و آن اینکه در کاروان، مهار مرا به دُم چارپایى بستى ـ که وقتى که من زانو هم زده باشم ـ باز از قد آن چارپا که ایستاده ـ بلندتر هستم. (اشاره به رسمى است که معمولا ساربانان در بیابانها، براى سرعت بخشیدن بیشتر به قدم هاى شتر، مهار اولین شتر را به دم یک خر تندرو مى بندند و راه مى افتند.)
گله هم ازین بود که ابلاغ دانشیارى و استادى مخلص نیز نه براساس استعداد و شایستگى و قوانین معمولى دانشگاه ـ بل به مرحمت «قانون استخدام اموزگاران پیمانى» صادر شده بود.
دکتر اقبال را هم یک بار، آن نیز اتفاقاً در رومانى دیدم.
توضیح آنکه من یک ماه در رومانى بودم (اکتبر 1960، مهر و آبان 1349ش) و در آن روزها اتفاقاً دکتر اقبال براى عقد قراردادهاى نفتى به رومانى آمده بود، و دانشگاه رومانى یک دکتراى افتخارى Doctor Honoris Causa به صورت طومارى گرانبها به سنت قدیم در لوله اى چرمین به او داد ـ که بسیارى از عبارات آن نیز به لاتین خوانده شد. من، در سفرنامه رومانى که داشتم ـ و در یغما چاپ مى شد «پرده هائى از میان پرده.» ـ نوشتم: «نمى دانم چرا هروقت نام دکتر اقبال را مى شنوم به یاد برادر ایشان عبدالوهاب اقبال مى افتم که وقتى استاندار کرمان شده بود ـ مرحوم صدر میرحسینى شهردار کرمان که از اسپیارهاى قدیم بود ـ ضمن معرفى استاندار جدید ـ گفت: ایشان، علاوه بر همه صفات، برادر دکتر اقبال هم هستند... عبدالوهاب اقبال که در ردیف اول نشسته بود ـ فرصت نداد که سخنران جمله را تمام کند، و از همان جا با صداى بلند فریاد زد.
ــ خیر آقا، دکتر اقبال ـ برادر من است.
من نوشتم: سخن یکى است، ولى از تعبیر تا تعبیر فرق است.
در همان جا من نوشته بودم. یکى پرسید دکتر اقبال در مراسم دریافت دکترى افتخارى به چه مى اندیشد؟ من گفتم لابد به فکر آن است که سالها پیش (1311ش/ 1932م) وقتى دکتر اقبال در پاریس درس مى خواند، چگونه براى به دست آوردن یک عنوان دکترى، شب و روز رنج مى برد، کتاب مى خواند، یا مُرده ها سر و کله مى زد، ادرار تجزیه و مزمزه مى کرد ـ تا توانست یک عنوان دکترى به چنگ آورد و با آن عنوان با یکى از دخترخانم هاى خارجى ازدواج کند ـ اما امروز، هنوز از گرد راه نرسید، ببخشید، از بال هماپاى پائین نگذاشته ـ با آب و تاب تمام، یک دکترى شسته و رفته، یک طومار بالا و پیچیده در جلد چرمین میناکارى، با احترام تمام به او تقدیم مى کنند...
حتماً درین لحظه، به این شعر حافظ مترنم است:
دولت آن است که بى خون دل آید به کنار *** ور نه با سعى و عمل، باغ جنان این همه نیست...
(از پاریز تا پاریس، ص 294)
رئیس روابط عمومى شرکت نفت، طى نامه اى به یغما اعتراض کرد و نوشت «... جناب آقاى دکتر اقبال، گذشته از تصدى مقاماتى چون وزارت فرهنگ و ریاست شوراى عالى فرهنگ و ریاست دانشگاه، عمرى به خدمات فرهنگى و دانشگاهى اشتغال داشته اند... موجب و معناى اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست به جناب آقاى دکتر اقبال... فقط از نظر خدمات برجسته علمى و دانشگاهى ایشان بوده... لیکن «مسائل نفتى و مبادلات تجارى در کشور» را نمى توان سبب اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست... به شمار آورد.»
پیرمرد یغمائى، پس از چاپ این یادداشت، در آخر افزوده بود: «مجله یغما ـ اشتباه آقاى دکتر باستانى را با شرمسارى تصحیح مى کند.
(یغما، بهمن 1349ش/ فوریه 1961م. ص 642)
ریاست دکتر اقبال بر دانشگاه، و سوختن ماشین او را توسط دانشجویان در محوطه دانشگاه را هم به چشم دیدم. در ریاست دکتر احمد فرهاد پدرزن پسر دکتر امینى نیز که واقعه اول بهمن پیش آمد و کماندوها به دانشگاه ریختند و استاد و معلم و محصل را یک جا به یک چوب راندند ـ یعنى همه را به چوب بستند ـ نیز دیدم و هم شعرى در باب آن روز سرودم: گرفت، دامن تاریخ را کتابِ حساب/ که اى دروغ زنِ ماجرائىِ کذّاب... الخ
(مجله یغما، بهمن 1340ش/فوریه 1962م.) و هم مقاله کوبنده اى در مجله خواندنیها شماره 47 سال 22 تحت عنوان «دانشگاه و جامعه» که مستقیماً تعریض بهوزیر فرهنگ وقت داشت.
با دکتر هوشنگ نهاوندى نیز بیگانه نبودم و او یادداشتى در باب کتاب سیاست و اقتصاد صفوى مخلص نگاشته است. دکتر احمد هوشنگ شریفى، دکتر عالیخانى، دکتر قاسم معتمدى آخرین رئیس دانشگاه قبل از انقلاب هم به مخلص مرحمتکى داشته اند.
اوایل انقلاب نیز، هم دکتر ملکى، هم دکتر عارفى (که یک شوخى نیز با او در نون جو دارم)، و دکتر گرجى، و دکتر افروز، و دکتر صمدى یزدى ـ همه از تقصیرات مخلص گذشته اند و دکتر عارف یزدى که منتهاى لطف را داشت، تا دکتر خلیلى عراقى، و دکتر فرجى دانا ـ که هر دو یادداشت محبت آمیز نیز به مخلص داده، جایزه تحقیق بخشیده، از بازنشستگى زودرس مخلص! (البته بعد از 54 سال کار و هشتاد سال عمر) چشم پوشیده، تعیین تکلیف این ناتوان را به دست تواناى آیت الله شیخ عباسعلى عمید زنجانى سپرده اند، و من اطمینان دارم که ایشان نیز همان محبت را ـ به گفته سعدى ـ ادامه خواهند داد.
آن کو به غیر سابقه، چندین نواخت کرد *** ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم
بعد از انقلاب، چند صباحى، دکتر عارفى رئیس دانشگاه، باشگاه دانشگاه را که چارتا پیراستاد، ظهرها در آن جا ناهار مى خوردند ـ تعطیل کرد.
و رسماً در جواب خبرنگارى که علت را پرسیده بود ـ گفت:
ــ آخر در آنجا، بعضى ها نجسى مى خوردند.
من نوشتم: لابد مى خواهید بدانید مقصود از نجسى چیست؟ این همان الکل علیه ما علیه است... که البته در شرع حرا

