فهرست
من از اهالی این جهانم و برادر همهی آدمیان*
فدریکو گارسیا لورکا در ۱۰ ژوئن سال ۱۹۳۶میلادی پای صحبت دوستِ کاریکاتوریستِ عاصی و بیپروای خود، «لوئیس باگاریا»[۱] مینشیند و این دو، از هنر و شعر میگویند و از ترانههای کولیها و از معنای خوشبختی و درک این جهان و دریافت آن جهان. باگاریا یکی از بهترین و مشهورترین کاریکاتوریستهای سیاسی آن دوران بود که با روزنامه «اِل سول» همکاری میکرد. گفتوگوی باگاریا با لورکا هم در همین روزنامه منتشر شد. این گفتوگو نه تنها آخرین، بلکه گیراترین و شاید مهمترین گفتوگویی است که لورکا انجام داد. حتی برخی براین باورند که سخنان لورکا در این گفتوگو، بدخواهان و دشمنان او را بیش از پیش بهخشم آورد و آنان را برآن داشت تا هر چه زودتر صدای شاعر را خاموش کنند؛ چنانکه دو ماه پس از انتشار این گفتوگو، در ۱۸ ماه اوت ۱۹۳۶، لورکا را بهدست جوخهی اعدام سپردند.
لورکا خود پس از انجام این گفتوگو و پیش از انتشارش از گفتههای خود بیمناک شده بود. او بههراس افتاده و دریافته بود سخنان تندی که بهزبان آورده است او را بیش از پیش بهمخاطره خواهد انداخت. از اینرو یادداشتی برای«آدولفو سالازار»، منتقد هنری «اِل سول» و نزدیکترین دوست خود در مادرید، میفرستد و از او میخواهد تا پاسخهای او دربارهی فاشیسم و کمونیسم را بدون آنکه باگاریا متوجه و دلگیر شود، از مصاحبه حذف کند. لورکا در این یادداشت توضیح میدهد که این بخش از گفتار او «در شرایط کنونی غیر عاقلانه بهنظر میرسد» و اضافه میکند که «گذشته از این، پیشتر هم بهچنین پرسشهایی پاسخ گفتهام» و از اینرو نیازی بهتکرار آنها در این شرایط نمیبیند. سالازار بهدرخواست لورکا ترتیب اثر میدهد و بخشهایی از این گفتوگو در روزنامه منتشر نمیشود. البته احتیاط لورکا بیعلت نبود. مدتها بود که برخی از دوستانش او را تحت فشار قرار داده بودند تا بهحزب کمونیست اسپانیا بپیوندد و یا دستِ کم بهنوعی از آن پشتیبانی کند. اما لورکا زیر بار نمیرفت و از این کار امتناع میورزید. او میگفت که ضد کمونیست نیست؛ اما بههیچ وجه از کمونیسم طرفداری نمیکند. او حتی حاضر نبود مشترکاً با روشنفکران کمونیست اعلامیهای امضا کند. فقط در یک مورد، تگرام تسلیتی را که «اتحاد روشنفکران برای حفظ فرهنگ» در اسپانیا بهمناسبت مرگ ماکسیم گورکی خطاب بهملت و دولت روسیه شوروی فرستادند، امضا کرد؛ ولی با این همه در مراسمی که در اسپانیا بهیاد گورکی برگزار شد، شرکت نکرد. بنابراین، آنچه دربارهی همبستگی و وابستگی لورکا بهکمونیستهای اسپانیا و بهطور کلی با چپها گفته میشود، افسانهای بیش نیست.
بههر تقدیر، این گفتوگو، بهرغم حذف بخشی از آن، برای کورکا پیامدی مرگبار داشت. شاید او با درک وضع بحرانی اسپانیا در آن روزها، احساس خطر بیشتری میکرد و شاید بههمین دلیل هم در یادداشتی که برای آدولفو سالازار نوشت، اشاره میکند که قصد دارد برای خداحافظی با خانوادهاش بهگرانادا سفر کند. ظاهراً لورکا تصمیم داشت که پیش از بحرانیتر شدن اوضاع، بهمکزیک سفر کند و حتی بهگفتهی برادرش، فرانسیسکو، پیش از شروع جنگهای داخلی اسپانیا، لورکا بلیط سفر بهمکزیک را در جیب داشته است. اما لورکا نه فرصت پیدا میکند که برای وداع با خانوادهاش بهگرانادا سفر کند و نه رخصت دیدار دوستانش را در مکزیک مییابد. واپسین سفر لورکا بهزادگاهش در جنوب اسپانیا، بیبازگشت بود.
گارسیا لورکا گفتوگو را آغاز میکند و در ابتدا از باگاریا میپرسد:
لورکا: بارگایای عزیز، تو که در طرحهایت بهکدو تنبلی نام «خیل رووِلس» داده و او را مرتبهای شاعرانه بخشیدهای و «اونامونو»، گاو جنگی و «باروخا»، سگ بیصاحب را بهدیده گرفتهای، آیا مایلی برای من شرح دهی که معنای این حلزونها که همه جا در چشماندازِ ناب آثار تو حضور دارند، چیست؟
باگاریا: دوستِ من، فدریکو، تو از من میپرسی که دلبستگی من بهحلزونهای طرحهایم از کجا میآید؟ پاسخ تو خیلی ساده است: خاطرهای پُراحساس مرا با این حلزونها پیوند میدهد. وقتی من تازه کار طراحی و نقاشی را شروع کرده بودم، روزی مادرم کاغذهای خطخطی و خرچنگقورباغههای مرا دید و گفت: «پسر جان، من عاقبت میمیرم بدون آنکه بفهمم تو چطور با این حلزونها که نقاشی میکنی، میخواهی امرار معاش کنی و زندگیات را تأمین کنی». از آن زمان بهبعد، حلزونها بهطرحهای من راه یافتند.
خوب، بهاین ترتیب کنجکاوی تو ارضا شد، شاعرِ باریکبین و ژرفاندیش، گارسیا لورکا؛ تویی که شعرهای ظریف و زیبایت با بالهایی از فولادِ آبدیده، بهاعماق زمین نفوذ میکنند. شاعر، آیا تو بر این باوری که شعر، خود هدفِ غایی خود است، و اگر نه، معتقدی که هنر باید در خدمت مردم قرار گیرد و با مردم بگرید، وقتی که میگریند و با مردم بخندد، وقتی که میخندند؟
لورکا: باگاریای مهربان و بیهمتا، در پاسخ تو باید بگویم که تصور از هنر برای هنر غیر انسانی میبود، اگر که از بختِ خوش، بهخودیِ خود بیارزش و بنجل نمیبود. هیچ انسانی که نام انسان شایستهی اوست، امروز دیگر بهبیهودهگوییهایی نظیر «هنر ناب» و «هنر، خود هدف است» اعتقاد ندارد. در این لحظات بهتآور و شگرف که جهان در حال حاضر شاهد آن است، هنرمند همراه با مردم باید بخندند و بگرید. باید دستهگُل سوسن را کنار گذاشت و تا کمر در باتلاق فرو رفت تا بهکسانی یاری رساند که در جستجوی گُل سوسناند. و من واقعاً مشتاقم که آنچه در سینه نهفته دارم با همه در میان گذارم. درست بههمین خاطر است که بهتئاتر روی آوردهام و تمام حساسیت خود را وقف نمایش کردهام.
باگاریا: باور داری که بهوقت سرودن شعر، قرابتی با آنجهان و زندگی پس از مرگ حاصل میشود؛ ویا، برعکس، با سرودن شعر، رؤیای زندگی در آن جهان محو و فراموش میشود؟
لورکا: این پرسش دشوار و غیرِ عادی از نگرانی متافیزیکی عمیقی حکایت دارد که زندگی تو را فراگرفته است و تنها کسانی قادر بهدرک آنند که تو را میشناسند. خلاقیت شاعری رازی است سربهمُهر و دستنیافتنی، همچون راز زایش انسان. صدایی میشنوی و نمیدانی از کجا میآید؛ نیازی هم نیست در پی کجایی آن باشی و بهدلت غم و غصه راه دهی که این صدا از کجا میآید. من همانطور که غصهی تولد خودم را نداشتم، نگران مرگ خود هم نیستم. حیرتزده بهصدای طبیعت و انسان گوش میدهم و آنچه این صداها بهمن میآموزند، بهروی کاغذ میآورم؛ بیتکلف و بدون وسواس، و بی آنکه بهچیزها معنایی دهم که خود هم نمیدانم اصلاً چنین معنایی در درون آنها نهفته است. نه شاعر و نه دیگری، کلید رمز و راز این جهان را در اختیار ندارد. من میخواهم خوب باشم. میدانم که شعر روحیه میدهد و آدمی را بر سر شوق میآورد، و اگر انسانِ خوبی باشم، معتقدم که من هم، اگر زندگیِ پس از مرگ وجود داشته باشد، دست کم مثل افسانهی الاغ و فیلسوف، سرانجامی خوب نصیبم خواهد شد.[۲] اما دردمندی انسان و بیعدالتی مدام که از جهان ساطع میشود، باعث میشود که جسم و جان و اندیشهی من نگذارند که خانهام را در ستارهها برپا کنم.
باگاریا: شاعر، باور نداری که خوشبختی تنها در غبار مستی، در نشئهی بوسیدن لبان زنی، در نوشیدن شرابی ناب و در چشماندازی زیبا نهفته است؟ باور نداری که انسانِ با رساندن لحظهها بهبالاترین حدخود، لحظات ابدیت را هستی میبخشد؟ حتی اگر ابدیتی وجود نداشته باشد و انسان ناگزیر باشد آن را در این جهان بیاموزد؟
لورکا: باگاریا، من نمیدانم خوشبختی از چه جنسی است. اگر بهمتنی که در انستیتوی استادِ بیهمتا «اورتی یی لارا» مطالعه کردهام، باور داشته باشم، خوشبختی را فقط در آسمان میتوان یافت. اما اگر ابدیت ساختهی تخیل بشر باشد، باور دارم که در جهان چیزها و کارهایی یافت میشود که شایسته این ابدیتاند و بهسبب زیبایی و متعالی بودنشان، نمونهای تمامعیار برای نظمی ماندگار. اصلاً چرا این چیزها را از من میپرسی؟ آنچه تو میخواهی این است که ما در آن جهان باز یکدیگر را ملاقات کنیم و با بالها و قهقهههایمان و با چشمهای پایانناپذیر از شرابی وصفناپذیر، گفتوگویمان را در فضایی آکنده از موسیقی در زیر سقف قهوهخانهای بیمانند ادامه دهیم. هراس بهخود راه نده، باگاریا! مطمئن باش که دیدار ما در آن جهان تازه خواهد شد.
باگاریا: شاعر، تو در حیرتی از پرسشهای دوستِ کاریکاتوریستِ سرکش و عاصیات؟ تو خوب میدانی که من موجودیام با نقشهای بسیار و ایمانی اندک؛ عاصی و با تنی دردمند. فکر کن شاعر که تمام آنچه این زندگی اندوهبار با خود دارد، در یک بیت خلاصه میشود که همواره بر زبان پدر و مادر من جاری بود. باور نداری که «کالدرون دِ لا بارکا»[۳] با این سخن که «گناه کبیرهی انسان این است که زاده شده» بیشتر حق داشت تا «مونیوس سکا»ی[۴] خوشبین.
لورکا: از پرسشهای تو اصلاً تعجب نمیکنم. تو واقعاً یک شاعری؛ چون همیشه انگشت روی زخمها میگذاری. پرسشهایت را هم با سادگی و صداقت تمام پاسخ میهم و اگر پاسخهایم درست نبود و دلخواه تو نبود، اگر بهلکنتزبان دچار شدم، فقط بهخاطر ناآگاهی و جهل من است. پَرهای قلم عصیانزدهی تو از جنس بالهای فرشتههاست و در پسِ پشت صدای طبلی که ضربآهنگ رقص مرگبار تو را مقرر میکند، نوای نویدبخش چنگی گلگون، بهرنگ نقاشیهای بدویگرایان ایتالیایی، نهفته است. خوشبینی از آن کسانی است که فقط اندیشهای تَکبُعدی دارند، کسانی که سیل اشکی که ما را احاطه کرده است نمیبینند. برای این چشمهای گریان و این اشکها، اما میتوان چارهای اندیشید.
باگاریا: شاعر پُراحساس و انسانمدار، لورکا! بگذار بهگفتگو دربارهی موضوعاتِ آنجهانی ادامه دهیم. من دوباره این موضوع را پیش میکشم، چون موضوعی است که تکرار را در خود نهفته دارد. آیا برای آنانی که به حیات آنجهانی باور دارند، مایه مسرت است که خود را در سرزمینی بازیابند که در آن ارواح برای بوسیدن و بوئیدن، لب و دهانی ندارند؟ آیا سکوت نیستی بهتر نیست؟
لورکا: باگاریای عزیز و رنجکشیدهی من! خبر نداری که کلیسا بهپیروان خود از رستاخیز جسمانی بهعنوان تقدیری عظیم سخن میگوید؟ اشعیا نبی در امثالی پُرصلابت در کتاب مقدس میگوید: «مردگان تو زنده خواهند شد و جسدها خواهند برخاست. آنان که در خاک خفتهاند، برخواهند خاست و سرود شادمانی سر خواهند داد. زیرا شبنم تو [که بر تن ایشان مینشیند] شبنم نور است. زمین، مردگان را باز پس خواهد داد»[۵]. من در گورستان «سَن مارتین» لوحی بر بالای حفره گوری خالی دیدم، لوحی که چون دندان پیری کهنسال بر دیوارِ ویرانی آویزان بود؛ بر روی آن نوشته شده بود: «اینجا جسم "دونا میکائلا گومس" در انتظار رستاخیز دوباره است». این تصور، تصویری ذهنی است که امکانپذیر و شدنی است؛ چرا که ما سر و دست و پا داریم و برای آنکه مخلوقات نمیخواهند فقط سایهای در این جهان باشند که روزی محو و برای همیشه نابود میشوند.
باگاریا: باور داری که بازگرداندن کلید موطن تو گرانادا (قُرطبه) لحظهی تاریخییِ مسرتبخشی بود؟
لورکا: لحظهای شوم و زیانبار بود. گرچه در مدارس خلاف آن را میگویند و میآموزند. تمدنی تحسینبرانگیز، جهانی سرشار از شعر و شاعری، اخترشناسی، معماری و ظرافت که در دنیا یگانه و بیمانند بود از دست شد تا برای شهری مفلوک و مرعوب جا باز شود؛ شهری دوپولی، آنجا که در حال حاضر بورژوازی حقیر اسپانیا در هم میلولند.[۶]
باگاریا: باور نداری فِدِریکو که سرزمین پدری هیچ ارزشی ندارد و مرزها باید از میان برداشته شوند؟ چرا یک اسپانیایی بد باید برادر ما باشد و نه یک چینی خوب؟
لورکا: سرتاسر وجود من اسپانیایی است و برای من غیر ممکن است که بتوانم خارج از مرزهای جغرافیایی اسپانیا زندگی کنم. اما بیزارم از آنانی که اسپانیاییاند فقط برای آنکه اسپانیایی باشند و جز آن هیچ. من با همهی انسانها احساس برادری دارم و متنفرم از کسانی که بهخاطر تصوری ناسیونالیستی و انتزاعی و تنها بهدلیل این تصور موهوم خود را قربانی میکنند؛ چرا که کورکورانه بهوطنشان عشق میورزند. یک چینی خوب بهمن نزدیکتر است تا یک اسپانیایی بد. من سرود ستایش اسپانیا سر میدهم و آن را تا مغز استخوانهایم احساس میکنم؛ اما پیش از همه چیز یکی از اهالی این جهانم و برادر همهی آدمیان. از اینرو اعتقادی بهمرزهای سیاسی ندارم.
اما باگاریا، دوست من، قرار نیست که مصاحبهکننده همیشه همهی پرسشها را مطرح کند. من معتقدم که مصاحبهشونده هم حقی دارد. حال من میپرسم اشتیاق و عطشی که تو را رها نمیکند و همواره میخواهی از آنجهان بپرسی و بدانی، از کجا ناشی میشود؟ راستی مشتاق ادامهی حیات در آنجهانی؟ باور نداری که همه چیز پیشاپیش مقرر و معین شده است و آدمی، با ایمان یا بدون ایمان، نمیتواند چیزی را تغییر دهد؟
باگاریا: کاملاً موافقم! بدبختانه من هم درست بر همین باورم. من در واقع انسانی بیدین و ایمانم که تشنهی ایمان است. این واقعیت که ما برای همیشه از میان میرویم، بهطرزی اندوهبار و تراژیک، دردآور است. بدرود بوسههای آتشین عشاق؛ بدرودجام شراب ناب که با تو حقیقتهای اندوهبار را بهدست فراموشی میسپردم؛ بدرود چشماندازهای زیبای طبیعت؛ بدرود نور که سایه را میزدودی! باری، در پایان اندوهباری که در انتظار ما نشسته است، تنها آرزویم آن است که جسد من در گوشهی باغی بهخاک سپرده شود تا حداقل آنجهان من، خاک را بارور کند.
لورکا: میتوانی بهمن بگویی چرا تمام سیاستمداری که تو کاریکاتورشان را میکشی، چهرهی قورباغه دارند؟
باگاریا: چون اغلبشان در باتلاق زندگی میکنند.
لورکا: کسی هرگز از تو نخواهد پرسید که گُل محبوب تو کدام است؛ چون امروزه این چنین پرسشهایی از مُد افتاده است. اما از آنجا که من زبان گُلها را آموختهام، از تو میپرسم چه گُلی را بیشتر از همه دوست میداری؟ تا کنون گُلِ مورد علاقهات را بهسینه زدهای؟
باگاریا: دوست عزیزم، بهنظرم تو میخواهی برای پیبردن بهچیزی، مثل «گارسیا سانچز»، اول نطق غرایی ایراد کنی؟
لورکا: خدا آن روز را نیاورد! من اهل این بلندپروازیها نیستم و از این سازهای ناخوش نمیتوانم بنوازم.
باگاریا: لورکای عزیز، من نظر تو را دربارهی دو موضوع میخواهم بدانم که بهگُمانم در اسپانیا از بیشترین اعتبار و ارزش برخووردار است: ترانهی کولیها و گاوبازی. در ترانهی کولیها من تنها یک اشکال میبینم و آن هم این است که فقط از مادرها میگوید و همیشه از مادرها یاد میکند و پدرها باید بروند گم شوند! این بهنظرم بیانصافی است. خُب، شوخی بهکنار. بهباور من این ترانهها از ارزشهای بزرگ سرزمین ماست.
لورکا: ترانههای کولیها را کمتر کسی میشناسد؛ چون آنچه امروز بهنام «فلامینکو» در همه جا عرضه میشود، گونهای منحط و مبتذل از ترانههای کولیهاست. در این گفتوگو جای بحث در این باره نیست؛ چرا که هم سخن بهدرازا میکشد و هم بهکار انتشار در روزنامه نمیآید. اما از یک نظر حق با توست که با حرف بامزهات اشاره کردی بهآنکه کولیها فقط خاطرهی مادرنشان را بهیاد دارند. علتش هم آن است که کولیها در دوران مادرسالاری بسر میبرند. پدرها هم در واقع پدر نیستند، بلکه برای همیشه پسران مادرانشان باقی میمانند و اینگونه هم زندگی میکنند. با این همه در ترانههای محلی کولیها شعرهایی بینظیر و بسیار خوب یافت می شود که بهپدران پیشکش شده است؛ ولی این گونه شعرها نسبتاً نادر و کمیاباند. موضوع مهم دیگری که تو در میان نهادی، گاوبازی است که احتمالاً با اهمیتترین دستمایه شعری و مهمترین سرمایه حیاتی اسپانیاست. باورکردنش دشوار است که چرا نویسندگان و هنرمندان چنین کم و بهندرت از این مضمون بهره جستهاند. علت آن هم عمدتاً از تربیتی غلط ناشی میشود که ما با آن بزرگ شدهایم و همواره همراه ماست؛ تربیتی که نسل من پیش از هر چیز آن را مردود دانست و کنار گذاشت. گاوبازی بهباور من بافرهنگترین جشنی است که امروز در جهان برپا میشود. گاوبازی، نمایشی تکاندهنده و ناب است که اسپانیاییها در آن اشک خود را و خشم خود را جاری میکنند. میدان گاوبازی تنها مکانی است که در آن بهحتم میتوان مرگ را بهتماشا نشست، مرگی که با زیبایی خیرهکنندهای احاطه شده است. راستی اگر شیپورهای شورانگیز میدانهای گاوبازی دیگر بهصدا درنیایند، بهار اسپانیا چگونه خواهد بود، با خون ما و با زبان ما چه خواهد رفت ؟ بهلحاظ خلق و خوی و ذوق شاعرانه، من ستایشگر راستین گاوباز نامدار، «خوان بِلمونته»ام.
باگاریا: کدام شاعر معاصر اسپانیایی را بیشتر میپسندی و دوست میداری؟
لورکا: دو استاد را نام میبرم: «آنتونیو ماچادو» و «خوان رامون خیمِنِس». اولی بهخاطر جدیّت ژرف و کمال شاعریاش. شاعری انسانی و آسمانی، پیروزمندِ هر کارزار، خداوندگار مطلق جهان حیرتانگیز درون خویش. دومی، شاعری بزرگ، بیقرار از هیجانات ترسناک خویشتنِ خویش، اندوهگین از واقعیتی که او را احاطه کرده است، گسستهروان از بیهودگیها، بیداردل و نازکبین، دشمنِ راستینِ روحِ باشکوه و بیهمتای شاعرانهی خود.
بدرود باگاریا. وقتی بهکلبهات، نزد یاران سرکش و دوستان ناآرامات بازمیگردی، بهگلهای وحشی, بهجانوان نااهلی, بهرودخانههای بیقرار بگو که بهسفرهای ارزان و رفت و آمدهای بیهوده بهشهرهای ما دل نبندند؛ بهجانورانی که تو چون راهبان فرانسیسی، با مهربانی و ظرافت، نقاشی کردهای بگو که مبادا بهناگاه دچار جنون شوند و بهحیوانات اهلی تبدیل گردند. و بهگلهای وحشی بگو که بیش از حد بهزیبایی خود ننازند و نبالند؛ وگرنه ممکن است که بهبندشان کشند و بهزندگی بر روی اجساد پوسیدهی مردگان محکومشان کنند.
پانوشتها:
* این گفتوگو نخستین بار در سال ۱۳۸۵ در کتاب "در سایه ماه و مرگ" گزیدهی شعرهای فدریکو گارسیا لورکا، ترجمهی خسرو ناقد، انتشارات کتاب روشن منتشر شد. متنی که در اول اسفند ماه ۱۳۸۶ در روزنامه اعتماد بهچاپ رسیده است، بهدرخواست مسئولان روزنامه، با حذف برخی جملات صورت گرفت.
0- Luis Bagaría
1-
۲- اشارهی لورکا بهافسانهی «مسخ» (الاغ طلایی) نوشتهی شاعر و افسانهسرای قرن دوم میلادی، «لوسیوس آپولیوس» است.
۳- Calderón de la Barca کالدرون دِ لا بارکا ۱۶۰۰ تا ۱۶۸۰ میلادی. نمایشنامه نویس شهیر اسپانیایی و در کنار «لوپه دِ وگا» (Lope de Vega) از آخرین شخصیتهای مهم ادبی «عصر طلایی» ادب اسپانیا. نمایشنامههایی چون «جادوگر شگفتانگیز» و «زندگی رویائی» او از شاهکارهای تئاتر اسپانیا و در زمرهی درامهای فلسفی بهشمار میآیند. او در آثارش نظام اشرافیت محکوم بهزوال را بهنمایش گذاشته است. بسیاری از درامنویسان مشهور اروپایی در قرن نوزده و بیست میلادی از آثار کالدرون دِ لا بارکا تأثیر پذیرفتند.
۴- Muñoz Seca مونیوس سِکا ۱۸۸۱ تا ۱۹۳۶ میلادی. نمایشنامه نویس اسپانیایی و از طرفداران ژنرال فرانکو که با نمایشنامههایِ موفق و عامپسند خود در خدمت تبلیغات ضد جمهوریخواهی در اسپانیا قرار داشت و در میان تودهها محبوبیت بسیاری نیز کسب کرد. سِکا در دوران جنگ داخلی اسپانیا بهدست جمهوریخواهان کشته شد.
۵- کتاب اشیعیا نبی. باب ۲۶ آیه ۱۹.
۶- اشاره لورکا ظاهراً بهدوران زمامداری مسلمانان در اندلس است که پیروان سه دین بزرگ ابراهیمی، یهودیان، مسیحیان و مسلمانان، چندین قرن در کنار هم زندگی مسالمتآمیزی داشتند.
انتشار در: کتاب "در سایه ماه و مرگ" گزیدهی شعرهای فدریکو گارسیا لورکا. ترجمهی خسرو ناقد. انتشارات کتاب روشن. ۱۳۸۵.
بازنشر در: روزنامه اعتماد. اول اسفند ماه ۱۳۸۶.
این گفتوگو نخستین بار در سال ۱۳۸۵ در کتاب "در سایه ماه و مرگ" [گزیدهی شعرهای فدریکو گارسیا لورکا، ترجمهی خسرو ناقد، انتشارات کتاب روشن] منتشر شد. متنی که در اول اسفند ماه ۱۳۸۶ در روزنامه اعتماد بهچاپ رسیده است، بهدرخواست مسئولان روزنامه، با حذف برخی جملات صورت گرفت. آنچه اما در بالا میخوانید متن کامل گفتگوست.
این متن به وسیله نویسنده برای تجدید انتشار در اختیار «انسان شناسی و فرهنگ» قرار داده شده است.